| لاکی و دغدغه های فلسفی! |
| 1388/03/10 ساعت 05:53:03 | ||||||||||
|
برخلاف خواهر و دو برادر کوچکترم من هیچ علاقه ای به حیوانات -از هر نوعی که باشند- ندارم. راستش از گرفتن یک جوجه هم در دستانم عاجزم! اما برعکس من خواهر و برادرانم -بخصوص کوچکترین برادرم- علاقه زاید الوصفی به حیوانات و همچنین نگهداری از آنها دارند. بطوریکه اگر اندکی از آنها غافل شویم خانه را به باغ وحشی از انواع موجودات شناخته شده و ناشناس عالم بدل می کنند. بگذریم!
چندی پیش خواهرم لاک پشتی خرید و نام آنرا " لوکی" گذاشت! لوکی قصه ما بعد از مدتی دار فانی را وداع گفت و در میان خیل انبوه عزاداران و نیز گریه های بی امان خواهرم با مراسم ویژه ای در باغچه آپارتمانمان به خاک سپرده شد! روحش شاد و یادش گرامی باد! اما به فاصله کوتاهی خواهرم لاک پشت دیگری را خریداری کرد و این بار نام او را به یاد عزیز از دست رفته اش "لاکی" گذاشت و از شما چه پنهان چند صباحی است که ایشان هم عمرشان را به شما داده است! راستش خواهرم به شدت به لوکی و لاکی علاقه مند بود و حتی وعده های غذایی اش را نیز در کنار آنها میل می کرد و خلاصه همچون عضوی از اعضای خانواده با آنها رفتار می کرد؛ بطوریکه کم کم شخصاً به آن لاک پشت ها حسودیم می شد چراکه محبت تک خواهرمان را تماماً به خود اختصاص داده بودند. این مقدمه کوتاه را گفتم تا ماجرای جالبی را برایتان بگویم و نشان دهم که چگونه ساده ترین اتفاقات روزمره حیات مان می تواند دست مایه ای فکری برای بنیانی ترین دغدغه های فلسفی انسان شود و اینکه فلسفه چگونه با زندگی روزمره مان گره خورده است. پ.ن: حکایت چینی از "کتاب تردید" تألیف بابک احمدی، نشر مرکز، ص1و2 نقل شده است. یک روز صبح با صدای دعوا و مشاجره خواهر و برادر کوچکم از خواب بیدار شدم و دیدم منازعه سختی میان آنها در جریان است و مادرم نیز در حال پادرمیانی و وساطت. از آنجایی که من در چنین مواقعی طرف هیچکس را نمی گیرم تا در موقع مناسب وارد عمل شده و نفع خودم را ببرم! گوشه ای آرام نشستم تا اوضاع را دقیق تر رصد کنم. بعد از مدتی متوجه شدم گویا به زعم خواهرم لاکی قصه ما افسرده شده و خواهرم علت آنرا بی توجهی و احیاناً برخورد نامناسب برادرم با آن موجود زبان بسته می داند! اما از سوی دیگر برادرم به شدت این تلقی خواهرم را منکر بود و حال لاکی را بسیار مساعد می دانست! در این میان، مادرم هم مثل همیشه با یکی به نعل و یکی به میخ زدن سعی در آرام کردن طرفین منازعه داشت. من هم به دقت به استدلال های دو طرف گوش می دادم که ناگهان یاد این حکایت قدیمی چینی افتادم: یک روز چوانگ - تزو همراه با دوستش هویی - تزو بر فراز پل زیبای رودخانه هائو گردش می کردند. چوانگ گفت:«ببین این ماهی ها چقدر قشنگ از آب به بیرون می جهنذ، این نشانه شادی آن هاست». هویی گفت:«تو که ماهی نیستی، چگونه می توانی از شادی آن ها خبر داشته باشی؟» چوانگ در پاسخ گفت:«تو هم که من نیستی، چگونه می توانی بدانی که من از شادی آن ها خبر ندارم؟» هویی گفت:«بله، من تو نیستم، و نمی توانم به درستی از دل تو خبر داشته باشم. اما در این نکته هم هیچ شکی نیست که تو ماهی نیستی. به خوبی روشن است که تو نمی توانی از شادی ماهی ها باخبر باشی». چوانگ گفت:«پس بگذار به آغاز بحث برگردیم. تو پرسیدی که من چگونه می توانم از شادی ماهی ها باخبر باشم، و با اینکه فکر می کردی که پاسخ را می دانی، باز این را پرسیدی. اما من از شادی ماهی ها به خاطر شادی خودم باخبرم، شادی دیدن آن ها از فراز پل هائو». به این حکایت قدیمی چینی که زمانش به حدود سیصد سال پیش از میلاد مسیح بازمی گردد، یک هزار سال بعد در شعری از پوچی یو چنین اشاره شذه: «بحث چوانگ و هویی بر فراز پل هائو بی حاصل بود فکر آدمی از ذهن دیگر جانداران باخبر نیست. ماهی خواری در پی صید ماهیان است، ماهی ها می جهند نه از سر شادی، بل به نشانه خطر! آب نه چندان ژرف، ماهی ها اندک، ماهی خوار گرسنه: ذهن او در کار، چشم ها گشوده، در انتظار صید. از بیرون آرام می نماید، اما از درون سخت پریشان است: چیزها چنان که می نمایند نیستند- اما چه کسی می داند؟» بعد از یادآوری این حکایت قدیمی چینی با خودم فکر کردم خواهر و برادرم چگونه می توانند از افسردگی یا حال مساعد لاکی سخن بگویند؟ آیا چنین سخنانی "به واقع" همان چیزی است که برای لاکی در حال وقوع است؟ یا ما صرفاً تعلقات و احساس درونی خود را به آن لاک پشت زبان بسته نسبت می دهیم؟ اگر اینطور است انسان چه حقی دارد که اینگونه به موجودات عالم بیاندیشد و تعلقات و احساسات خود را به طبیعت نسبت دهد؟ آیا این نوعی خود پسندی معرفت شناختی نیست؟
Powered by AkoComment Tweaked Special Edition v.1.4.6 |
||||||||||
نظرات (2)