بارها و بارها دیده ام یا شنیده ام که اغلب اوقات حین بحث راجع به مباحث فکری و عقیدتی درباره منظومه اندیشه اسلامی در حوزه های مختلف، هم صاحبنظران و هم عامه مردم زمانیکه به اوج مباحثه می رسند متوسل به واژه هایی مانند: "اسلام ناب"، "اسلام حقیقی"، "اسلام اصیل"، "اسلام واقعی" و تعبیراتی از این دست می شوند. گویی که الفاظ "ناب"، "حقیقی"، "اصیل" و "واقعی" حرف آخر استدلال ها و دلایلشان را برای موضعی که اتخاذ کرده اند می زند. انگار که قدرتی در این الفاظ نهفته است که طرف دیگر مباحثه و گفتگو را به سکوت و خاموشی می کشاند! شاید تصور می کنند که بدینوسیله حاق و حقیقت اسلام را بیان می کنند! برای مثال می گویند : "از نظر اسلام ناب باید..."، "اسلام حقیقی با این تفکر مخالف است چون..."، نظر اسلام اصیل درباره حجاب این است که..."، "اسلام واقعی اسلامی است که..." و عباراتی مانند اینها. نکته جالب و شگفت انگیز این است که طرفین مباحثه و گفنگو -و طبیعتاً مسلمان- هردو متوسل به چنین عبارات و الفاظی می شوند! به عبارت دیگر در حین مباحثه هیچکدام مدعی نمی شوند که از اسلام "غیر ناب"، "غیر حقیقی"، "غیر اصیل" و یا "غیر واقعی" سخن می گویند. اتفاقاً چنین نکته ای آنچنان هم دور از ذهن نیست. چراکه به نظر شما آیا مقبول است زمانیکه من و یا هر فرد دیگری که از اسلام سخن می گوید گفته های خویش را "غیر ناب"، "غیر حقیقی"، "غیر اصیل" و یا "غیر واقعی" بداند؟ به نظر می رسد که الفاظ "ناب"، "حقیقی"، "اصیل" و "واقعی" دارای بار ارزشی خاصی هستند و صرفاً در مورد یک مفهوم خاص مانند اسلام کاربرد ندارند. به بیان دیگر، بسیاری از مفاهیم و مقولات دیگر را نیز می توان با تفکیک هایی مانند: "ناب/غیرناب"، "حقیقی/غیرحقیقی"، "اصیل/غیراصیل" و "واقعی/غیرواقعی" از هم مجزا کرد. مثلاً می گوییم: طلای ناب/طلای غیر ناب، عشق حقیقی/عشق غیرحقیقی، انسان اصیل/انسان غیر اصیل، دوستی واقعی/دوستی غیر واقعی و... .
سرچشمه چنین نگاه "مثلی" به مفاهیم و مقولات پیرامون ما کجاست؟ چرا باید برای مقولات و مفاهیم چیزی شبیه "مثل افلاطونی" قائل شویم و آنوقت از تفکیک های یاد شده استفاده کنیم؟ بگذارید به بحث خودمان بازگردیم. آیا بکارگیری تفکیکهای مذکور در مورد "اسلام" برخاسته از نگاهی "مثلی" به آن نیست؟ ممکن است کسی به این سؤال چنین پاسخ دهد که اگر ما برای اسلام "مثلی" یا به بیان دیگر "ناب بودنی"، "حقیقتی"، "اصالتی" و یا "واقعیتی" قائل نشویم دیگر نمی توانیم از مقوله ای یا مفهومی به نام "اسلام" سخن بگوییم. زیرا آنوقت چه فصل مشترکی باقی می ماند تا از آن با نام "اسلام" یاد کنیم؟چون با طرد نگاه "مثلی" دچار تکثر مفرطی خواهیم شد که هیچ پایانی را برای آن متصور نیست. چنین کسانی بلافاصله اضافه می کنند که اگر ما برای مقولات و مفاهیم ناب بودنی، حقیقتی، اصالتی و واقعیتی قائل نباشیم اساساً تفاوت میان مقولات و مفاهیم چه می شود؟ برای نمونه آنوقت چگونه می توان فهمید که شما از اسلام ناب محمدی(ص) سخن می گویید یا از اسلام آمریکایی؟
نظرات (5)
لطفا نظرات خود را در مورد این مطلب در اینجا ثبت کنید