«فیلسوفان در تحلیل نهایی انسان اند ― پیش از اینکه فیلسوف شوند انسان بوده اند، و پس از اینکه فیلسوف شدند باز هم انسان اند، و هنگام تفلسف و استدلال ورزی هم همچنان انسان اند، و پس از اینکه از تفلسف و فیلسوفی بطورموقت یا دائم معزول و معاف شوند باز هم انسان اند ― و حاصل تلاش و اشتغال ایشان، که همان نظریه های فلسفی باشد، در تحلیل نهایی، ماجرا، محصول، و نهادی است انسانی! و ماجرای فلسفه ـــــ همچون ماجرای علم، ماجرای هنر و شعر ادبیات، ماجرای دیپلماسی، ماجرای معماری، ماجرای شهرسازی، ماجرای تکنولوژی، ماجرای جنگها و صلحها، ماجرای نهادهای اجتماعی-سیاسی-اقتصادیِ همۀ ملل و نحل، ماجرای زراعت و تجارت، ماجرای جهانی سازی، ماجرای برخورد تمدنها، ماجرای جمیع مکاتب اجتماعی-سیاسی-اقتصادی، و هکذا … ـــــ ماجرایی است انسانساخته و انسانبافته، مولود و مصنوع امیال و علایق و هوسات و حدسیات و ظنیات انسانها. و بنابراین، ماجرای فلسفه، ماجرای نظریه های فلسفی است که بنیاناً موقتی و متلاطم است و تن به هیچ قرار و ثباتی نمیدهد. زیرا ماجرای فلسفه مشتمل است بر حدسیات و ظنیات متکثّر و متنوّع و متغایر و متعارضی که انسانهایی با تعلّقات متکثّر و متنوّع و متغایر و متعارض ساخته و پرداخته اند.»(*)
و حال اگر بپذيريم نه تنها فيلسوفان، كه همه اصناف و محصولات بشري مشمول اين فرض بنيادين و بسيار سرنوشت ساز مي شوند؛ پرسش مهم اينجاست كه آگاهي و تفطن به چنين بينشي، چه تبعات معرفت شناختي و حتي اخلاقي براي ما انسانها -اعم از فيلسوف و غير فيلسوف- به دنبال خواهد داشت؟ مثلاً پيشترها گمان مي كردم كه چنين آگاهي منجر به تواضع و در نتيجه تعامل بيشتر ما خواهد شد؛ اما به راستي چه دليل و تضميني براي ملازمت اينها وجود دارد؟