چرا غزالي نمي شويم؟ (2)
1388/12/01 ساعت 22:21:59

در يادداشت پيشين ، روايتي از سرگشتگي و حيرت فلسفي -و به تعبيري عام تر معرفتي- غزالي را از زبان خودش خوانديم. نمي خواهم بگويم كه من هم بسان غزالي واجد چنين سرگشتگي و حيرتي هستم؛ اما تا آنجا كه يادم مي آيد مدت هاست كه در نوبت هاي مختلف "حال" روحي ام بهم مي ريزد و پرسش هايي نظير پرسش هاي غزالي ذهنم را به خود مشغول مي كند. اين سرگشتگي و حيرت، حس عجيب و مرموزي ست. كشمكشي ست كه از درون ذوبت مي كند. وقت نمي شناسد. زماني مي آيد و زماني مي رود. گاهي فاصله بين ايندو زمان كوتاه است و گاهي بلند. هر بار عمق ماجرا متفاوت است. گاهي مثل نسيم نوازشت مي كند و گاهي مثل طوفان كشتي روحت را به صخره هايي سخت و مهيب مي زند؛ به گونه اي كه صداي شكستنت را از عمق جان مي شنوي.  كسي كه دچارش شود هيچ مفري ندارد. از هر طرف بگريزي از سوي ديگر در مقابلت تمام قد مي ايستد. در چنين مواقعي حس مي كني سكوت بلندترين فريادها و گريه بهترين درمان است. گاهي آنقدر درگير مي شوي كه به مرز جنون مي رسي و ديگران تصور مي كنند به بيماري ذهني دچار شده اي. مدام در گوش ات زمزمه مي كنند ما هم اينچنين بوده ايم، سراغ كار بروي، زن بگيري و ... درست مي شود. آنقدر مي گويند كه ترجيح مي دهي تا بار سفر ببندي و در تنهايي خويش؛ جايي كه خيال مي كني حرم امن الهي ست، گوشه حيرت بغل بگيري. و  اين ماجرا را پاياني نيست ... !

از اين داستان كه عبور كنيم؛ به نظرم، فارغ از ارزشمند بودن يا نبودن چنين حالتي، پرسش اساسي اين است كه چگونه انسان واجد چنين سرگشتگي و حيرتي مي شود؟ چرا گريبان برخي را مي گيرد و برخي ديگر را نه؟ آيا اين سرگشتگي و حيرت متعلق به انسان هايي ست كه از نردبان هرم لعنتي مازلو بالا مي روند يا حكايت چيز ديگري است؟

به گمان من، اگر غزالي نمي شويم و چنين سرگشتگي و حيرتي را تجربه نمي كنيم تنها و تنها بدان علت است كه با پرسش هاي بنيادين هستي - از كجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟ به كجا مي روم؟-  وجوداً درگير نمي شويم. مهم نيست كه چه پاسخي به اين پرسشها مي دهيم. مهم تنها اين است كه وجوداً با آنها گلاويز –بله! گلاويز- شويم. نپرسيد وقتي مي گوييم وجوداً يعني چه؟! وجوداً يعني وجوداً ! اما آيا ماجرا به همين جا ختم مي شود؟ ممكن است رندي از چرايي اين گلاويز شدن سؤال كند: چرا برخي آدميان كمتر يا بسيار كمتر برخي بيشتر يا بسيار بيشتر، وجوداً با اين پرسش ها گلاويز مي شوند؟ به نظر اين بنده جهول، ما را در اين وادي امكان سركشي نيست و در اين موقف فقط مي توانيم سه كار انجام دهيم: با صداي بلند فرياد بكشيم كه: نمي دانيم! و سپس اگر وجود و ظرفيتش را داشتيم، در خلوتي اشك بريزيم. و بالاخره سكوت كنيم!

 

پ.ن: لطفاً التماس دعاها را جدي بگيريد!

 

مرتبط:

1. چرا غزالي نمي شويم؟ (1)

2. شطرنج و بحران فلسفي! يك و دو





  نظرات (9)
نویسنده تربت تشنه, 01/12/1388 - 23:13
 
بسم الله الرحمن الرحیم  
انقدر حس همذات پنداری داشتم که حرفی برای گفتن نموند !!! اصلا نمی دونم با این وصف چرا کامنت گذاشتم . 
 
------------------------------------------------------------- 
سلام و ممنون. خير است انشاءالله! التماس دعا 
 
نویسنده امیدوار والخ, 02/12/1388 - 20:07
 
چیست در تو ؟ همه امروز تو را می جویند این تن بی سر سرور ! چه قیامت کردی !! 
 
باز من ماندم و صد کوفه غریبی ، هیهات گرچه آزاد مرا تو ز اسارت کردی.. 
 
جدن فلسفه ی التماس دعا چیست؟!(البته نه فقط در این مورد)؛ اگر مجالی باشد انشاالله در این باب مطالب در خوری است که ارزش مراوده دارد!) 
برکت.. 
 
------------------------------------------------------------ 
سلام و ممنون. نمي دانم! شما فكر مي كنيد فلسفه اش چيست؟ ما حاضر به مراوده ايم. يا حق 
 
نویسنده سینایی, 03/12/1388 - 22:36
 
سلام من فکر میکنم این حالات خیلی خوبه اما خیلی طولانی بشه خوب نیست میتونستیم حدس بزنیم که یه چنین حالاتی داشتین از این همه التماس دعا اما بی تعارف بگم که احساس میکنم این حال و هواها خیلی زیاد زندگیتون تحت شعاع قرار داده و اینکه خیلی این حالتونو دوست دارین با همه ی سختی هایی که داره اما با این پستتون یه جورایی هم فهمیدم که یکمی خودخواهین و شاید خیلی بیشتر تک بعدی برای اینکه از تمام زندگی همین یه بعد گرفتین برای خودتون انقدر بزرگش کردین و فکر کردین این حال و شما یه کسایی مثل خودتون که مثلا فرهیخته های این جامعن دارن بله این دغدغه ها بزرگه خیلی هم خوبه اما اینکه وقتی دارین درموردش صحبت میکنین انگار که دارین با این درد خیلی کار بزرگی میکنین به نظرم که یکمی اغراق توش بود البته این پستتون به انضمام جواب نظراتی که میدادین موجب شد که من این کامنت با همه ی حسی که تا الان نسبت به روندی که در وبتون بود بذارم. 
 
----------------------------------------------------------- 
سلام و ممنون. 
1. بسيار خوشحال شدم از اينكه قابل دونستين و نظرتون رو صريح گفتين. از كامنت هاي اينچنيني استفاده مي كنم. لذا اگر باز هم حسي راجع به اين وب و نوشته هاش داشتين حتماً منتقل كنين. 
2. اينكه فرمودين اين حال و هوا زندگيم رو تحت الشعاع قرار داده و از طرف ديگه اين وضعيت را -البته به سبب بركاتش- دوست دارم حق با شماست. درمورد خوب يا بد بودن طولاني بودنش با شما موافق نيستم. چون بستگي به نتيجه داره. 
3. قبول دارم كه به يك معنا تك بعدي به نظر مياد اما قبول كنين كه اين يك بعد همه حياتم رو معنا دار ميكنه پس به راحتي در كنار ابعاد ديگه قرار نميگيره و حتي اونارو هم تحت الشعاع قرار ميده. 
4. به هيچوجه ادعاي فرهيختگي و كار بزرگ كردن ندارم و شايد نوع نگارشم اغراق رو منتقل مي كنه. ولي صادقانه هر سه اينها نيت قلبيم نبوده. البته اميدوارم! 
5. گاهي با خودم فكر مي كنم كه از اين حسم ننويسم. چون تكرارش باعث ميشه مخاطبم فكر كنه از فرقه ملامتيم يا اعتماد به نفسم مشكل داره يا ادعايي دارم و يا هزار چيز ديگه. به هر حال هر پيشنهادي در اين زمينه دارين دريغ نكنين. 
بازهم تشكر و التماس دعا 
 
نویسنده حمید سینایی, 04/12/1388 - 21:14
 
سلام الان واقعا نمیدونم جایز هست که حرفی زده بشه یا نه اما میگم که دیگر هیچ چیز باقی نماند وقتی داشتم از تک بعدی بودنتون مینوشتم اول یک مکث کوتاهی برای خودم کردم که دارم برای چه کسی با چه پشتوانه ی اعتقادی و علمکی چنین چیزی میگم چون نه شما من میشناسین نه من خیلی از شما میدونم پس لازم به این همه صراحت نبود اما گفتم و نظرمو گذاشتم چون لازم دیدم که نباید همیشه به عواقب یک چیز فکر کرد اگر یادتون باشه در یکی از کامنتا من یه راه حل دادم البته کوچکتر از اونم که بخوام کسی نصیحت کنم یا چیز دیگه ای اما تا گفتم عشق راه حل شماست بلافاصله موضع گرفتین از از اینکه فاصله ی ما با عشاق زیادست شما میخواین مارو عاشق کنین از اینجور حرفا وقتی این پستتونو خوندم گفتم که معلومست برای کسی که تمام ابعاد زندگیش سوال فلسفی فرا گرفته این فرد باید خودش را از این حال و هوا دور بداند عشق و فلسفه(عقل)اصلا همخونی نداردبهتون حق دادم و لازم دونستم برای شما و امثال شما چنین راه حلی ندم چون اصلا کاربرد ندارد که خودتون هم گفتین این سوالات بقیه مسائل راهم تحت شعاع قرار داده. ببخشید از طولانی شدن این دیالوگ. 
 
------------------------------------------------------------ 
سلام و واقعاً ممنون از اين ديالوگ. راستش پيشنهاد شما رو به يك معنا قبول دارم و به يك معنا نه. به اين معنا عشق ورزيدن رو به عنوان راه حل مي پذيرم كه از آت تعبيري عرفاني(عشق الهي) داشته باشيم كه اتفاقاً بسيار به آن فكر مي كنم. اما عشق ورزيدن رو به معناي عرفي و مادي (عشق زميني) به مثابه راه حل اين حال و هوا نمي پذيرم و اتفاقاً معتقدم من رو از مسير اصلي دور مي كنه. راستي اينكه ما يكديگر رو نمي شناسيم شايد از جهتي بهتر باشه و نظرات شما با توجه به فاصله داشتن از من مؤثر تر باشه. 
به هر صورت، بازهم تشكر فراوان و التماس دعاي خير 
 
نویسنده امیدوار, 05/12/1388 - 19:43
 
سلام 
من یه انتقادجدی به این جوابتون دارم که عشق شما رواز مسیری که دارین دور میکنه. همه ی الگوها وپیشواهای ما هم عشق زمینی رو تجربه کردن هم به عشق آسمونی رسیدن.فکر نمیکنم شما از امام علی خداجو یا حقیقت جوتر باشین و تصور نمیکنم بتونید اینکه مولا عاشق حضرت فاطمه بودن رو انکار کنید. از این حرفتون یه نتیجه میشه گرفت اینکه شما ظرفیت عشق زمینی رو ندارین و فکر نمیکنم کسی که ظرفیتش برای عشق زمینی محدود باشه بتونه حتی مراحل اولیه عشق آسمونی رو تجربه کنه 
موفق باشید 
 
---------------------------------------------------------- 
سلام و ممنون از انتقاد صريح شما. جناب اميدوار عزيز! شايد در جواب به آقاي حميد سينايي كمي غيردقيق سخن گفتم كه براي حضرتعالي چنين سوء تفاهمي پيش آمد. بنده به هيچ عنوان مطالبي كه فرمودين رو رد نمي كنم. اما مسئله اينجاست كه اصالت با كدام نوع عشق است؟ به نظرم اصالت با عشق الهي(عرفاني) است. لذا كسي كه چنين عشقي را تجربه نكرده و دغدغه آنرا هم ندارد چگونه عشق زميني او را در مسير نگه مي دارد؟ و اساساً چنين عشقي چه وجهي براي او دارد. عشق زميني ذر پرتو عشق الهي معنا، مفهوم و اصالت مي يابد و نه برعكس. همين! التماس دعا 
 
نویسنده امیدوار والخ, 06/12/1388 - 16:13
 
سلام بر جناب باقر پور عزیز! 
برادر فقط یک نکته: بنده، جناب بالایی نیستما..(جدن عذرناکم که به دلیل ضیغ وقت نمی توانم نظراتی درخور در ج نمایم..) 
 
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل 
برکت.. 
 
----------------------------------------------------------- 
سلام و ممنون. ما كه هيچكدام را نمي شناسيم! پس آنچنان تفاوتي نمي كند. يا حق 
 
نویسنده امیدوار, 07/12/1388 - 13:53
 
باز سلام! شاید دارم بیرون از حوصله شما این بحث رو ادامه میدم اما فکر میکنم گفتنش حداقل برای خودم لازمه. شما احتمالا عشق زمینی رو تجربه نکردید که اینطور فرمایش میکنید! شما عشق زمینی رو گرفتار و اسیر شدن تو یه آدم معنا میکنید، البته این برداشت منه، که میفرمایید شما رو از مسیر اصلی دور میکنه. عشق زمینی اگه فقط یه هوس برای نیاز جسمی نباشه ، مطمئنا تنها کارکردی که داره بیشتر کردن موفقیت شماست، در هر زمینه ای. کامنتم شبیه تبلیغ شد اما توصیه میکنم بهش فکر کنید. 
 
------------------------------------------------------------ 
سلام و ممنون. راستش من تصور مي كنم حرف من و شما با هم در تعارض نيست. من هم نظر شما رو قبول دارم اما تنها با يك شرط مهم. و اون اينكه اصالت با عشق الهي(عرفاني) است نه عشق زميني. اين اصالت، خيلي كليدي است. چون اگر كسي هزاران بار هم شديد ترين عشق هاي زميني را تجربه كند اما اين عشق ها در پرتو آن عشق اصيل(الهي) نباشد نه تنها به مقصد حقيقي نخواهد رسيد كه در چنبره زندگي عرفي و روزمره گرفتار خواهد شد. التماس دعا 
 
نویسنده امیدوار, 08/12/1388 - 22:05
 
واقعا نمیتونم این بحث رو ادامه ندم. شما فرمودین عشق زمینی شما رو از مسیر اصلیتون دور میکنه و عشق الهی رو مناسب دونستین برای این حالتون. بنده هم گفتم عشق زمینی شما رو به عشق الهی میرسونه. حالا این وسط فکر نمیکنم بحث اصلی این باشه که اصالت با عشق الهی است. مسئله اینه که عشق زمینی شما رو از مسیر اصلیتون دور نمیکنه. 
 
----------------------------------------------------------- 
سلام و ممنون. اگر بپذيريد كه عشق زميني اگر در پرتو عشق الهي باشه من رو از مسير اصلي دور نميكنه با شما موافقم. اما اگر تصورتون اين باشه كه عشق زميني به تنهايي ميتونه من رو به عشق الهي برسونه مخالفم! التماس دعا 
 
نویسنده حیرت, 12/01/1389 - 10:49
 
سلام به نظر من آنکه وجودا درگیر با سوال شد دیگر اراده ی جداشدن یا نشدن از آن را ندارد .حیرت وجود آدمی را زیر ورو میکند تا جایی که می خواهی سر بر دیوار بکوبی چرا که وجود گمشده ای دارد . 
در این حال چه کار برای خودت می توانی انجام دهی؟خدا رحم کند که جواب سوالت را زود بیابی واصلا قابل یافتن باشد تا دیوانه نشوی. 
اصلا ولش کن در این باره نمی شود چیزی گفت.  
سری به ما بزن 
 
------------------------------------------------------------ 
سلام و ممنون. موافقم! حتماً مزاحم ميشوم. التماس دعا 
 

  • لطفا نظرات خود را در مورد این مطلب در اینجا ثبت کنید
نام:
پست الکترونیکی شما:
وب سایت شما:
BBCode:Web AddressEmail AddressBold TextItalic TextUnderlined TextQuoteCodeOpen ListList ItemClose List
نظر

Powered by AkoComment Tweaked Special Edition v.1.4.6
AkoComment © Copyright 2004 by Arthur Konze - www.mamboportal.com
All right reserved



عضويت

Powered by WebGozar