| داستان سیستان |
| 1389/01/07 ساعت 13:44:57 | |||||||||||||||||
"داستان سیستان" اولین کتابی است که در سال جدید خوانده ام. این کتاب را دوستم علی سال 1383 به من هدیه داد. اولین بار با رضا امیرخانی از طریق این کتاب آشنا شدم. از آنجایی که امیرخانی معلم علی در مدرسه علامه حلی بود، به خوبی با شخصیت و نوشته های او آشنایی داشت. خاطرم هست که علی با بیوگرافی که از امیرخانی برای من تعریف کرد مرا به شدت به خواندن نوشته هایش ترغیب کرد. یادم هست همان سال، نزدیک به صد صفحه از کتاب را خواندم اما نمی دانم چرا تمامش نکردم. خلاصه توفیق شد که در روزهای نخستین سال جدید، بعد از 5 سال کتاب را بار دیگر از ابتدا بخوانم و اینبار به انتها برسانم. داستان سیستان، یادداشت های شخصی امیرخانی از ده روز سفری ست که همراه با مقام معظم رهبری در اسفند ماه 1381 جهت دیدار مردمی ایشان به سیستان و بلوچستان داشته است. کتاب نثر روان، بی تکلف و صمیمانه ای دارد. امیرخانی تلاش می کند علی رغم ارادتی که به رهبری دارد، تا حدودی هم از منظر یک ناظر بیرونی به اتفاقات سفر نگاه کند. اما به گمان من در جاهایی از کتاب و در مورد برخی اتفاقات سفر، مانند تعجبش از رفتار فرزندان رهبری و همسرانشان در بازار چابهار کمی تصنعی می شود. نمی دانم شاید من حساسیت بیش از اندازه دارم! ولی در مجموع، به نظرم در روایت اتفاقات سفر، بین منظر یک ناظر بیرونی و کسی که تعلق خاطری به رهبرش دارد، خوب جمع کرده است و توی چشم نمی زند. از میان اتفاقاتی که امیرخانی از سفر ده روزه اش با "ره بر" روایت می کند دو تایش را دوست داشتم: یکی دیدار رهبری از تپه نور الشهدای زاهدان و دیگری دیدار ایشان از خانه ای که قبل از انقلاب، هنگام تبعید آنجا سکونت داشتند. «آقا نگاهی به مقبره می کند. ناگهان شروع می کند به بالا آمدن. بالا آمدن تعبیر درستی نیست. شروع می کند به تندی به سمت قله گام برداشتن، چیزی نزدیک به دویدن. سردار پله ها را نشان می دهد. اما آقا از مسیر مستقیم به سمت مقبره می آید... مسؤولان یکی یکی جا می مانند. حتا یکی از محافظان نیز. از جمله همان که عصای آقا دستش است... یکی از محافظ ها سعی می کند دور و بر آقا باشد که اگر پایش بلغزد او را بگیرد. اما آقا از او سریع تر صعود می کند. محافظ یک حجم خیالی را بغل زده است و دنبال آقا می دود. کم کم مسؤولان فربه و همراهان تنبل از بقیه عقب می افتند. جا می مانند و می ایستند تا نفس تازه کنند و آقا هم چنان به سرعت بالا می آیند... مؤمن در هیچ چارچوبی نمی گنجد. این یعنی آزمون مسؤولان. من اگر بودم، هر مسؤولی را که از صعود به تپه بازمی ماند، از کار برکنار می کردم. این یعنی آزمون انقلاب اسلامی. مسؤولان فربه به کار نمی آیند. یقین دارم که امام هم اگر بود، به همین سرعت از تپه ی نورالشهدا بالا می رفت، بی توجه به دکتر عارفی و قلب و... این آزمون انقلاب اسلامی است!» (ص97-96) پ.ن: سفارش می کنم آنهایی که این روزها هر چه از دهانشان درمی آید به رهبری نسبت می دهند نگاهی هم به این کتاب بیاندازند. باور کنید به جایی برنمی خورد! مرتبط: 1. آن چه در وب راجع به داستان سيستان نگاشتهاند! 2. ناصر ارمنی 3. بی وتن
Powered by AkoComment Tweaked Special Edition v.1.4.6 |
|||||||||||||||||

نظرات (9)