| علم به روايت پاپر |
| 1389/01/19 ساعت 09:48:20 | ||||||||
|
به اين فراز عجيب و در عين حال تأمل برانگيز كارل ريموند پاپر(فيلسوف علم معاصر) خوب دقت كنيد:
"علم بر هيچ بنياد مستحكمي بنا نشده است. ساختار تهورآميز نظريه هايش، به تعبيري، بر باتلاقي برافراشته شده است، و مانند يك ساختمان بر ستونهايي استوار است. ستونها از بالا به پايين در باتلاق فرو رانده مي شوند، اما نه به سوي يك بستر طبيعي يا بستري معين و معلوم. و اگر ما از فرو راندن عميقتر ستونها دست باز مي داريم بدين دليل نيست كه به بستر رصيني رسيده ايم. ما فقط هنگامي توقف مي كنيم كه مطمئن شويم ستونها براي تحمل ساختار به قدر كافي محكم هستند، لااقل عجالتاً." (1) شايد پس از خواندن اين فراز، اين پرسش به ذهن ما خطور كند: چطور پاپر، كه به عنوان اسطوره دفاع از معرفت علمي شناخته مي شود چنين سخني را بر زبان مي راند؟ به عبارت ديگر، چرا با وجود تفطن پاپر به متزلزل بودن بنياد معرفت علمي، وي همچنان از آن دفاع مي كند و به دنبال معرفتي جايگزين نمي رود؟ توجه كنيد كه پاپر اين سخن را در كتاب "منطق اكتشافات علمي"(1959) گفته است.(2) يعني مدتها قبل از اينكه نظريه پارادايمي تامس كون با انتشار كتاب "ساختار انقلابات علمي"(1962) سكان چنين رويكردي به علم را به دست بگيرد! به گمان من مي توان به پرسش مذكور چنين پاسخ داد: اولاً اينكه، بعد از ظهور انقلاب علمي قرن هفدهم و مواجهه اصحاب كليسا و علم(Science) كه نهايتاً به نفع عالمان به پايان رسيد و نيز با شكل گيري نهضت روشنفكري قرن هجدهم(The Enlightenment Movement) كه يكي از اركان آن معرفي علم به مثابه نمونه كامل و اصيل معرفت و طرد معارف ديگر بويژه معرفت ديني بود؛ در عميق ترين لايه هاي ذهن و وجود انسان مدرن(چه عالم و چه غيرعالم) تعلق به علم(Science) به عنوان تنها معرفت معنابخش به اين جهان( اعم از طبيعي و انساني) و هر آنچه كه در آن مي گذرد، جاي گرفت. شايد به دليل همين تعلق ديرينه و ريشه دار، حتي تفطن به متزلزل بودن معرفت علمي پس از چند قرن براي فيلسوفي چون پاپر -و بسياري از معاصران وي- راهي را براي دست كشيدن از آن ايده بنياني پيرامون علم فراهم نكرد؛ اگرچه تا حدودي آنها را متواضع تر كرد. به بيان ديگر، به نظر مي رسد بسياري از فيلسوفان و عالمان هم روزگار پاپر و از جمله خود او، نسبت به علم، احساسي دو گانه و به زعم ما تناقض آميز داشته اند. از طرفي آرام آرام به بصيرتي كه در فراز فوق به آن اشاره شد، آگاهي يافته و به آن متمايل مي شدند و لذا آن تعلق ديرينه و ريشه دار سست تر مي شد؛ اما از سوي ديگر چون هنوز دل در گرو علم داشتند و بديلي را براي خروج از آن ايده متصور نبودند در حالتي چنين تناقض گونه، گرفتار شده بودند. شايد اين وضعيت، مثال كسي باشد كه با وجود اينكه مي داند خانه اي را كه پس از سالها رنج و مشقت براي خود دست و پا كرده در حال فروريختن است اما به سبب علاقه وافرش به آن و نيز نبود خانه اي جايگرين براي سكني گزيدن، كماكان در آنجا بيتوته مي كند. با اينحال، فيلسوفان و عالماني هم بودند كه راه ديگري در پيش گرفتند و در صدد ساخت خانه اي جديد برآمدند كه شرح آن در اين مجال نمي گنجد. دوم اينكه، دقيقاً به علت ظهور و بروز تعلقات يادشده، هيچ ضرورت منطقي و -از آن بنياني تر- غير منطقي ميان آگاهي از بنياد متزلزل معرفت علمي و طرد آن بواسطه چنين تزلزلي وجود ندارد. به عبارت ديگر، فيلسوف و يا غير فيلسوفي مي تواند به دليل داشتن برخي تعلقات به متزلزل بودن معرفت علمي معتقد باشد اما در عين حال، به دليل داشتن برخي تعلقات ديگر كماكان دل در گرو علم داشته باشد و آنرا يگانه معرفت معنابخش هستي اش بداند. در واقع، ملازم نبودن ايندو به هيچوجه تناقض آميز نيست بلكه تناقض آميز به نظر آمدن چنين چيزي بواسطه عدم درك اين نكته است كه "تعلقات انساني" و به تبع، چيزهايي كه مولود و محصول آنها هستند هيچگاه خود را در چارچوب هيچ ضرورتي، چه منطقي و چه غيرمنطقي، محدود و گرفتار نمي سازند! پ.ن1: زيباكلام، سعيد، "تلقي نوين از علم"، دانشگاه انقلاب، شماره 104، 1373، ص157-156. پ.ن2: منطق اكتشافات علمي در سال 1934 به زبان آلماني منتشر گرديد اما در سال 1959 به انگليسي ترجمه شد.
Powered by AkoComment Tweaked Special Edition v.1.4.6 |
||||||||
نظرات (0)