| حالا با من يك قهوه مي خوري؟ |
| 1389/01/27 ساعت 22:41:10 | |||||||||||||
|
پروفسور فلسفه با بسته سنگيني وارد كلاس درس فلسفه شد و بار سنگين خود را روبروي دانشجويان خود روي ميز گذاشت. وقتي كلاس شروع شد، بدون هيچ كلمه اي، يك شيشه بزرگ از داخل بسته برداشت و شروع به پر كردن آن با چند توپ گلف كرد. سپس از شاگردان خود پرسيد كه، آيا اين ظرف پر است؟ و همه دانشجويان موافقت كردند. سپس پروفسور ظرفي از سنگريزه برداشت و آنها را به داخل شيشه ريخت و شيشه را به آرامي تكان داد. سنگريزه ها در بين مناطق باز بين توپ هاي گلف قرار گرفتند؛ سپس دوباره از دانشجويان پرسيد كه آيا ظرف پر است؟ و باز همگي موافقت كردند. بعد دوباره پروفسور ظرفي از ماسه را برداشت و داخل شيشه ريخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهاي خالي را پر كردند. او يكبار ديگر پرسيد كه آيا ظرف پر است؟ و دانشجويان يكصدا گفتند: بله. بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زير ميز برداشت و روي همه محتويات داخل شيشه خالي كرد. و گفت: در حقيقت جاهاي خالي بين ماسه ها را پر مي كنم! همه دانشجويان خنديدند. در حالي كه صداي خنده فرو مي نشست، پروفسور گفت: حالا من مي خواهم كه متوجه اين مطلب بشويد كه اين شيشه نمايي از زندگي شماست، توپهاي گلف مهمترين چيزها در زندگي شما هستند –خدايتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتيتان، دوستانتان و مهمترين علايقتان – چيزهايي كه اگر همه چيزهاي ديگر از بين بروند ولي اينها باقي بمانند، باز زندگيتان پابرجا خواهد بود. اما سنگريزه ها ساير چيزهاي قابل اهميت هستند مثل كارتان، خانه تان و ماشينتان. ماسه ها هم ساير چيزها هستد- مسايل خيلي ساده. پروفسور ادامه داد: اگر اول ماسه ها را در ظرف قرار بدهيد، ديگر جايي براي سنگريزه ها و توپهاي گلف باقي نمي ماند، درست عين زندگيتان. اگر شما همه زمان و انرژيتان را روي چيزهاي ساده و پيش پا افتاده صرف كنيد، ديگر جايي و زماني براي مسايلي كه برايتان اهميت دارد باقي نمي ماند. به چيزهايي كه براي شاد بودنتان اهميت دارد توجه زيادي كنيد، با فرزندانتان بازي كنيد، زماني را براي چك آپ پزشكي بگذاريد. با دوستان و اطرافيتان به بيرون برويد و با آنها خوش بگذرانيد. هميشه زمان براي تميز كردن خانه و تعمير خرابيها هست. هميشه در دسترس باشيد. اول مواظب توپ هاي گلف باشيد، چيزهايي كه واقعاً برايتان اهميت دارند، موارد داراي اهميت را مشخص كنيد. بقيه چيزها همان ماسه ها هستند. يكي از دانشجويان دستش را بلند كرد و پرسيد: پس دو فنجان قهوه چه معني داشتند؟ پروفسور لبخند زد و گفت: خوشحالم كه پرسيدي. اين فقط براي آن بود كه به شما نشان بدهم كه مهم نيست كه زندگيتان چقدر شلوغ و پر مشغله است، هميشه در زندگي شلوغ هم، جايي براي صرف دو فنجان قهوه با يك دوست هست! پ.ن: متن حاضر را اخيراً يكي از اساتيد فلسفه، براي بنده ايميل كرده بود.
Powered by AkoComment Tweaked Special Edition v.1.4.6 |
|||||||||||||
نظرات (5)