"كتاب ترديد" تأليف بابك احمدي -كه چندي پيش خوانده ام- از معدود آثاري است كه روايتي نسبتاً جامع و روان را پيرامون يكي از مهمترين مناقشات معرفت شناسي معاصر يعني منازعه معقول گرايي(Rationalism) و نسبي گرايي(Relativism) به دست مي دهد. نويسنده در اين كتاب سعي كردهاست تا مقوله نسبي گرايي(Relativism) را با نگاهي به تاريخ فلسفه و در ميان مهمترين نظريه پردازان آن جستجو كند. لذا بحث را از سوفيست ها آغاز مي كند و نهايتاً به كانت، نيچه، هايدگر، ويتگنشتاين و فوكو مي رسد. البته در اين ميان، پاي بسياري ديگر از متفكرين و انديشمندان تاريخ فلسفه نيز گهگاه و بنا به ضرورت به اين داستان باز مي شود. ضمناً در فصلي مجزا نيز تأويل و نسبي گرايي در فلسفه علم امروز با اشاره به آراء و انديشه هاي پاپر، لاكاتوش، كوهن و فايرابند مورد بحث قرار مي گيرد. به گمان من، تاريخي ديدن مسئله و پرهيز از روايت يكطرفه از نقاط قوت كتاب است. اما شايد نقدهاي دو طرف منازعه در مورد ادعاهاي يكديگر نسبتاً آنچنان كه بايد عمق پيدا نكرده تا خواننده را به گره هاي اصلي منازعه رهنمون كند و بيشتر حول آنها به بحث بپردازد.
شايد اگر بخواهيم مهمترين ادعاي "نسبي گرايي" را فارغ از همه ظرائف و مباحثات دقيق و پيچيده آن در چند سطر ايضاح كنيم بايد گفت كه:
"نسبي نگري بيشتر يك نظريه شناخت است، و در حد سخن شناخت شناسانه جاي مي گيرد. البته كم نيستند انديشگراني كه بدان در حد هستي شناسي توجه كرده، و نكته هايي مهم را نيز يادآور شده باشند. نسبي نگري استوار به اين فرض است كه حقيقت يكه اي وجود ندارد، و چنان واقعيت ابژكتيو يكتايي در ميان نيست كه امكان شناسايي آن مطلق، يقيني و ميان تمامي آدميان مشترك باشد. اين ذهن ماست كه هر چيز را به گونه اي خاص جلوه مي دهد، و هر آنچه ما ساده انگارانه «واقعيت ابژكتيو» مي خوانيم، به بنياد نيروي شناخت مان و بيان نتايج اين شناخت باز مي گردد. به نظر نسبي نگر چيزي حقيقت ندارد، مگر اين كه از نظر كسي، حقيقت دانسته شود، يا بهتر بگوييم كسي «اعتبار» خود از جهان و انديشه ها را «حقيقت» بنامد ... دانش و حقيقت نسبي هستند، يعني نسبت به زمان، مكان، جامعه، فرهنگ، طبقه اجتماعي، دوره تاريخي، شكل قدرت سياسي، شكل هاي اقتدار، زبان و مجازهاي بيان، شماها و چارچوب هاي شناختي، نظري، مفهومي، و حتي نسبت به آموزش ها، باورها و يادمان هاي باقي يا پنهان افراد، و در يك كلام نسبت به آنچه لودويگ ويتگنشتاين «شكل هاي زندگي» خوانده تفاوت مي كنند. آنچه ما دانايي مي ناميم وابسته است به تركيبي ويژه از شماري يا تمامي اين عوامل." (ص5)
و نهايتاً اينكه:
"نسبي نگري راديكال فقط در اين خلاصه نمي شود كه بپذيرم هرگز نخواهم توانست تجربه، جهان، فرهنگ و ديدگاه ديگري را بشناسم. حتي اين هم نيست كه باور كنم حقيقت براي من و ديگري امر واحدي نيست، و حكم يكسان عقل بر ما جاري نمي شود. نسبي نگري راديكال اين است كه حتي در حق خودم هم ندانم حقيقت كدامست، و نتوانم دريابم كه من با حقيقت بازي مي كنم يا حقيقت با من.
راديكال ترين شكل نسبي نگري با شك آوري تام، با حاكميت ترديد، يكي است." (ص3)
نظرات (8)
لطفا نظرات خود را در مورد این مطلب در اینجا ثبت کنید