آمريكن(American)
1389/09/12 ساعت 12:00:53


هر روز صبح، با آن دو گوني معروف، از حوالي خيابان مولوي و آن كوچه پس كوچه هاي تنگ و شلوغش مي آمد و در محوطه كنار كمربندي درب شرقي پارك مي نشست. اگر يك روز نمي آمد آنروز روز دلچسبي نبود. حتي اگر از اول صبح تا دم غروب، مدام آن كلوچه ها و شكلات هاي مانده اش را با چاي علي آقا، سق مي زدي. اصلاً همه مزه آن كلوچه ها و شكلات هاي كذايي به همان مانده گي اش بود. خلاصه، يك گوني داشت پر از كلوچه، شكلات و سيگار، و يك گوني هم تعدادي ساعت و صفحه و مهره هاي شطرنجي كه كرايه مي داد.
تقريباً حوالي ساعت 9 يا 10 صبح، سر و كله اش پيدا مي شد. خيلي ها با خودشان صفحه و مهره و حتي ساعت هم مي آوردند. اما اگر خمار صفحه و مهره و ساعت بوديد بايد آنقدر منتظر مي مانديد تا گوني به دوش پيدايش شود. معمولاً تا يكي دو ساعت بعد غروب هم بيشتر نمي ماند. به علاوه، به ندرت هم پيش مي آمد كه نيايد. اين نيامدن، دو دليل بيشتر نمي توانست داشته باشد: يا باران و برف سخت يا مريضي، كه بسيار كم اتفاق مي افتاد. چون اصلاً شغل و كارش همين بود. يعني كرايه دادن صفحه و مهره و ساعت، و هم فروش كلوچه، سيگار و شكلات. البته از انصاف هم نگذريم عاشق دلسوخته شطرنج هم بود. اگر فرصت و مجالي پيدا مي كرد، شروع مي كرد به بيان خاطرات داشته و نداشته اش! مثلاً يكي از آن خاطرات كه هميشه وِرد زبانش بود، آمدن بوريس اسپاسكي(
Boris Spassky)- قهرمان اسبق شطرنج جهان- به پارك لاله در سفرش به ايران بود؛ كه از قضا صفحه و مهره و ساعتي را هم به او كرايه داده بود! در عرف شطرنجبازان رسم است كه يكديگر را - چه اسپاسكي باشد و چه هر كس ديگري!- با نام استاد صدا بزنند. او هم، همه را استاد صدا مي زد الا در مواقعي خاص كه نام مستعار يا فاميل لازم مي شد. خيلي كم پيش مي آمد خودش شطرنج بازي كند، بيشتر كُنسه(1) مي داد.


پ.ن1: كُنسه دادن، در عرف شطرنجبازان، به معناي پيشنهاد و نظري است كه شخصي بيرون از بازي، براي انجام حركت، به دو شطرنجباز مي دهد.


مرتبط:

1. شطرنج و بحران فلسفي! (1) و (2)


كسي نمي دانست از كِي، اين كار هر روزه را تكرار مي كرده است. اما از قديمي ترين افراد هم كه مي پرسيدي مي گفتند كه وقتي به پارك آمده اند، او نيز بوده است. خلاصه، از زمره السابقون و السابقون بود، و بخاطر همين جزء مقربين. همه به او احترام مي گذاشتند. البته نه فقط بخاطر قدمت و پيرمرد بودنش، بلكه نيز به دليل اينكه كسي تا به حال نديده بود كه ديگران را ناراحت كند. خيلي كم عصباني مي شد و نهايت آنهم كمي كلفت شدن صدايش بود. اين معدود عصبانيت ها هم، زماني اتفاق مي افتاد كه كسي كرايه اش را نمي داد يا هنگام بازي از شدت سرعت و هيجان با مشت روي ساعت شطرنج مي كوبيد. براي همين روي همه ساعت ها نوشته بود "لطفاً با انگشت"!
ماجراي زندگي اش براي همه مجهول و پر رمز و راز بود. نه همسري نه فرزندي نه ... . زياد مايل نبود كه از داستان زندگي اش براي كسي بگويد. به همين دليل هم، سؤالات ديگران راجع به زندگي اش را زير سبيلي رد مي كرد. تنها يكبار كه غم و غصه دوران سخت قلبش را فشرده بود، از ورشكستگي و كلاهبرداري شوهر خواهرش در جواني شكوه مي كرد؛ كه مسير زندگي اش را به اينجا كشانده بود. طنز ماجرا آنجا بود كه همان خواهر كه اكنون پا به سن گذاشته بود، هر از چند گاهي با قابلمه اي از غذا سر ظهر پيدايش مي شد.
حالا خواهرش كجاست؟ چه حس و حالي دارد؟ دوستانش چه؟ مگر دوستي هم دارد؟ اصلاً چند نفر براي تشييع جنازه اش مي روند؟ و ... . همه اين سؤالات و هزار و يك سؤال ديگر از ذهن پسرك عبور كرد. حيف! پسرك گمان نمي كرد كه امروز صبح كه مي آيد يه جاي بساط آن گوني هاي معروف، با آگهي ترحيم او روي ميز  پارك روبرو شود. آن كلوچه ها و شكلات هاي مانده چه مي شود؟! صفحه و مهره و ساعت ها چه؟! اصلاً چه كسي صبح به اين زودي آگهي ترحيم را اينجا گذاشته است؟! خواهرش؟!. راستي چرا در عكس آگهي ترحيم، آن كُت چهار فصلي كه هميشه و در همه حال تنش بود را به تن ندارد؟! آخر، كسي او را بدون آن نديده بود. كُتي با آن پرچم آمريكايي اي كه روي جيبش حك شده بود. اصلاً بخاطر همين همه -بي آنكه نام واقعي او را بدانند- اسم او را گذاشته بودند آمريكن(
American)!




  نظرات (0)

  • لطفا نظرات خود را در مورد این مطلب در اینجا ثبت کنید
نام:
پست الکترونیکی شما:
وب سایت شما:
BBCode:Web AddressEmail AddressBold TextItalic TextUnderlined TextQuoteCodeOpen ListList ItemClose List
نظر

Powered by AkoComment Tweaked Special Edition v.1.4.6
AkoComment © Copyright 2004 by Arthur Konze - www.mamboportal.com
All right reserved



عضويت

Powered by WebGozar