اين رسم هميشگيِ مردان خداست كه
تنها با شهادتشان همچون غنچه اي شكوفا مي شوند و با عطر وجودشان دلِ هر آشنا و
غريبي را با خود مي برند. شگفت آور، در زمانه اي كه درِ باغ شهادت به گمان بسته
است و بادهاي خزان، برگ هاي به ظاهر سبز و در باطن زردِ درخت تنومند انقلاب را يك
به يك جدا مي كند. جواني از نسل سوم انقلاب كه هنوز فرصت و مجال جوانه زدن پيدا
نكرده، ناگاه سر بر مي آورد، جرقه اي مي
زند، روشنايي مي بخشد و آرام و بي ادعا خاموش مي شود. اين رسم هميشگي مردان خداست
كه با گمنامي شان نام، با فنايشان وجود، با بي ادعايي شان ادعا و با خاموشي شان
روشنايي را معنا مي بخشند.
امشب از داغي دوباره چشم تهران
روشن است
يوسفي رفته است، آري وضع كنعان،
روشن است
گرچه در بزم حماسه، هيچ جاي
گريه نيست
در هجوم شعله ها، تكليف باران،
روشن است
باز شمعي كشته شد با دست شب اما
هنوز
اين شبستان كهن، با نور ايمان
روشن است
كي ميان ابرهاي تيره پنهان مي
شود؟
آسمان ما كه با خون شهيدان،
روشن است
مصطفي هم رفت، آري! او هم
اينجايي نبود
مردهاي مرد را آغاز و پايان،
روشن است(ميلاد عرفان پور)
پ.ن: براي شادي روح شهيد مصطفي احمدي روشن فاتحه اي را قرائت كنيد.
نظرات (5)
لطفا نظرات خود را در مورد این مطلب در اینجا ثبت کنید