14 خرداد 1368 روزی فراموش ناشدنی برای بسیاری از کسانی است که آنرا به خاطر دارند. روز عروج مردی که به جرأت می توان گفت یکی از تاریخ سازان معاصر در عرصه سیاسی ایران و جهان در قرن بیستم است. اگرچه با توجه به سن و سالی که داشتم ، حضور آن مرد بزرگ را هرگز درک نکردم؛ اما عجیب است که فقدان او را از عمق جان و دل درک نمودم! خاطرم هست که در آنروز غم انگیز ، صبح تازه از خواب بیدار شده بودم و وقتی ساعت رو نگاه کردم دیدم مدرسه ام دیر شده. ساعت رو یادم نیست ولی تعجب کردم که چرا پدر و مادرم من رو بیدار نکردند. به سرعت به اتاق پذیرایی رفتم تا مادر یا پدرم رو ببینم تا اول بپرسم چرا من رو بیدار نکردند و دوم اینکه من رو راهی مدرسه کنند. یادم هست که کلاس اول دبستان بودم. منزلمان نبش چهارراه طالقانی واقع در خیابان ولیعصر(عج) بود و مدرسه ام - مدرسه شهید مطهری(ره) - هم در خیابان رشت جنب دانشگاه امیرکبیر. بخاطر همین راه زیادی نبود و 5 دقیقه ای بیشتر طول نمی کشید تا به مدرسه برم.
اما به محض اینکه چشمم به چهره گریان پدر و مادرم افتاد فهمیدم اتفاق مهمی رخ داده. خاطرم هست که مادرم - شاید هم پدرم- روبروی پنجره مان که به خیابان باز می شد ایستاده بود و آرام آرام گریه می کرد. هرچقدر پرسیدم چه اتفاقی افتاده کسی به من جوابی نمی داد. تنها چیزی که در آن لحظات با ایما و اشاره مادرم فهمیدم این بود که مدرسه تعطیل است و نیازی نیست به مدرسه برم. اول تصور کردم که کسی از اقوام مان فوت کرده. اما بعداً متوجه شدم که حضرت امام از دنیا رفته است! دقیقاً یادم نیست ولی تصور می کنم روز بعد بود که به همراه پدرم به مصلی رفتیم تا با امام امت وداع کنیم. عجب روزی بود! میلیونها نفر با پای پیاده به سمت مصلی آمده بودند. هیچ کس در حال خودش نبود. جمعیت زیادی که اغلب سیاه پوش بودند دور آن فضای شیشه ای معروف جمع شده بودند تا با امام وداع کنند. خاطرم هست آنچنان جمعیت زیاد بود که از شدت تجمع و گرما- شاید هم سنگینی غم- بسیاری بد حال می شدند و روی دست ها به فضاهای خلوت تر هدایت می شدند. باید به سرعت راه می رفتیمو همین موجب شد تا چندباری زمین بخورم و زیر دست و پا بمانم. بالاخره برای اینکه زیر دست و پا له نشوم و هوایی هم برای تنفس داشته باشم، پدرم من را روی دوش خود گذاشت. انگار از آن بالا همه چیز از جمله آن قاب شیشه ای و پاسدارانی که روی کانتینری مقابل و کنار آن ایستاده بودند بهتر معلوم بود. چند ساعتی را در مصلی ماندیم ولی آنقدر ازدحام جمعیت شرایط رو سخت کرده بود که کم کم از میان جمعیت به عقب برگشتیم و به سمت خانه حرکت کردیم. آن موقع مصلی بیابانی بیشتر نبود و تنها تک درختهایی را که آنجا بود بخاطر دارم. همچنین در راه برگشت به خانه،ماشین هایی را به یاد دارم که به عزاداران امام، نان و پنیر و گوجه می دادند. روزهای بعد از ارتحال امام روزهای عجیبی بود! جالب است که از آن روزها و امام راحل فقط همین چند سطر را بخاطر دارم اما با جان و دل فقدان مردی را حس کردم که گویا بعدها او را بیشتر خواهم شناخت!
نظرات (6)
لطفا نظرات خود را در مورد این مطلب در اینجا ثبت کنید