| به یاد پدر: شهید احمدرضاباقرپورشیرازی |
| 1387/04/24 ساعت 11:48:38 | ||||||||||||||
|
صفحه 2 از 3 ![]() امروز بیست و هفتمین سالروز شهادت پدری است که هیچگاه او را ندیدم! نه در بیداری نه در خواب! نه هنگام محبت نه هنگام خشم! نه در کودکی نه در جوانی! و... . اگرچه او را ندیده ام اما حس آشنایی، با من از او سخن می گوید و وادارم می کند تا با گذشت بیست و هفت سال از شهادتش که برابر با سالهای عمر من است از او یاد کنم. شاید این حس آشنا در همان دو سه روز پس از تولد که دستان پر مهر پدر را برای اولین و آخرین بار تجربه کردم برای همیشه عمر، در من زنده شده است. آیا این ترجمان همان حکایت قدیمی "هم خونی" است؟ عجب ماجرای شگفت انگیزی است! شادی تولدی با غم فراغی هم آغوش می گردد! زمان تولد پسر زمان شهادت پدر است! شاید هم روایت به گونه ای دیگر باشد. شاید هر دو در آن زمان متولد شده اند! اما تولد پسر کجا و تولد پدر کجا؟! پ.ن 1: زندگینامه شهید با تغییراتی در مجله شاهد (شماره 59 ص 17) به مدیر مسئولی مهدی کروبی در تاریخ اول اردیبهشت ماه 1363 به چاپ رسیده است. پ.ن 2: برای شادی روح شهید احمدرضاباقرپورشیرازی فاتحه ای قرائت کنید. پ.ن 3: پست "به یاد پدر" را به دوست عزیزم سهام تقدیم می کنم که چند صباحی است، فراغ پدر را تجربه می کند. بسم الله الرحمن الرحیم انا انزلناه فی لیله القدر و ما ادرئک ما لیله القدر. لیله القدر خیر من الف شهر.تنزل الملائکه و الروح فیها باذن ربهم من کل امر. سلام هی حتی مطلع الفجر. « بدرستیکه فرو فرستادیم این قرآن را در شب قدر. وچه چیز دانا کرد تو را که چیست شب قدر. شب قدر بهتر از هزارماه. فرود آیند فرشتگان و روح در آن شب به فرمان پروردگار خود.از هر کاری و سلامتی است در آن شب تا دمیدن صبح » نام: احمدرضا تولد: شیراز: 8/5/1340 نام خانوادگی: باقرپورشیرازی شهادت: شلمچه: 24/4/1361 اصغر در سال 1340 در شیراز در خانواده متوسطی دیده به جهان گشود و به نقل از مادرش هنگامی که اصغر بدنیا آمد نشانه های الهی همراه داشت یعنی ختنه کرده با سر تراشیده بدنیا آمد و بر صورتش نقاب نازکی کشیده شده بود. پدرش بر اساس خوابی که از ائمه دیده بود و نام اصغر به وی گفته شده بود اسم مولودش را اصغر نهاد. اصغر چون دیگر کودکان مستضعف ایران با رنج و محرومیت های مادی، اما در دریایی از مهر و محبت پدری و مادری بزرگ شد و در شش سالگی به مدرسه رفت. دوره ابتدایی را در مدرسه "حافظ " و دوره راهنمایی را در مدرسه "حکمت" سپری کرد و با موفقیت به دوره نظری راه یافت. اصغر پسر فعال و زرنگ و سرزبانداری بود و از همان کودکی در تلاش و کوشش بود. اخلاق خوش و نیکویی داشت چنانکه در میان دوست و آشنا زبانزد شده بود. بسیار اجتماعی و جمع گرا بود و با همه می جوشید. هیچگاه بی کار و آرام نمی نشست. هر کاری را که دستش می افتاد انجام میداد و ازکمک به دیگران مضایقه ای نداشت. اغلب برای کمک و یاری پدرش به مغازه او می رفت. ماههای تعطیل تابستان را یا به مغازه پدر می رفت یا به شاگردی به فن های دیگر می پرداخت. کارهای فنی و پر جنب و جوش را دوست می داشت. در کنار اینها شبها در مسجد برای یادگیری قرآن و اخلاق حضور داشت. پس از ورود به دبیرستان دوره نظری را تنها سال اول آنرا گذراند و به علت علاقه شدید وی به فعالیت های عملی از ادامه تحصیل منصرف شد و جهت دیدن دوره آموزشی قالب زنی وارد شرکت مخابرات زیمنس شد و پس از گذراندن چند ماه که شوق رفتن به ارتش در او پیدا شده بود علی رغم مخالفت های خانواده در سال 1355 وارد آموزشگاه تازه تأسیس نوجوانان شد. مدت سه سال در آموزشگاه نوجوانان در تهران بود تا اینکه در سال 57 پیش از انقلاب از آنجا بیرون آمده و چند هفته بعد از پیروزی انقلاب به دستور امام خمینی(ره)به پادگان برگشت و چون اواخر دوره ایشان بود ابتدا به دیدار امام شرفیاب شد و سپس به شیراز آمد. مدت دو ماه در مرکز پیاده دوره تکمیلی خود را گذراند و در سال 58 با درجه گروهبان دومی به لشگر 92 زرهی اهواز و از آنجا به تیپ 2 زرهی همان لشگر در دزفول منتقل شد. اوایل درگیری های کردستان بود که سفری مأموریتی به پاوه داشتند و مدتی چند با اشرار ضد انقلاب مسلح ستیز می کردند. پس از پایان مأموریتشان به دزفول برگشتند و برای مانوری جدید آماده شدند. سه ماه از اردوی مذکور را در دشت "عباس وعین خوش" گذرانده بود که به عللی برای همیشه از ارتش خارج شد و دیگر تصمیم برگشت نداشت. در تیرماه سال 59 هنگامیکه از ارتش بیرون آمده بود با معصومه حیدری نفیس در تهران ازدواج نمود و نتیجه این ازدواج پسری به نام امیررضا(امید) می باشد که هنگام شهادت پدرش بیست روز بیشتر نداشت. هنوز چند ماه از عروسی آنها نگذشته بود که جنگ تحمیلی عراق علیه ایران درگرفت و اصغر با اینکه دیگر نمی خواست به ارتش برگردد بدون فوت وقت داوطلبانه خود را به یگان مربوط معرفی و از آنجا مستقیماً به جبهه جنگ شتافت. در حدود سه ماه و نیم از تجاوز بعثیان عراقی می گذشت که در پانزدهم دی ماه 59 بر اثر اصابت ترکش به صورت، مجروح و به تهران منتقل شد. پس از دو ماه استراحت پزشکی دوباره عازم جبهه جنگ شد. پست اصغر محاسبه آتش دسته خمپاره بود. اما همیشه به خاطر فعال بودنش کارهای تدارکاتی گروهان را نیز انجام می داد و از هیچگونه معاونت و یاری ابایی نداشت. وی از ابتدای جنگ تا مدت 22 ماه در جبهه های حق علیه باطل مردانه جنگید و مناطق عملیاتی ایشان: سوسنگرد، هویزه، بستان، دارخوین، تپه های الله اکبر، تپه های علی گره زرد، دشت عباس عین خوش، شوش، خرمشهر، شلمچه و بالاخره بصره(عراق) بود. این اواخر اصغر چهره ای نورانی و حالتی پرمعنی پیدا کرده بود و نمازش و عبادتش بسیار خالص و عرفانی شده بود و همیشه می گفت هر کس خواست مرا ببیند بیاید کربلا و می گفت به من بگویید "کربلایی اصغر". هنگامی که اصغر به نماز می ایستاد گویی به دنیایی دیگر سفر می کند. بسیار زیبا قرائت می نمود و بسیار خاشع بود و فرایض دینی را بسیار ارج می نهاد. با اینکه محیط کارش آنچنان عرفانی نبود ولیکن او همیشه حالتی خداجو و خداترس داشت. بسیار متواضع و بردبار بود. همیشه به زیردستانش احترام می نمود. هیچگاه سربازان را از خود نرنجانید و می گفت سربازان مثل من هستند و من نیز همچون سربازان. حتی المقدور سعی می کرد که درجه هایش را بر لباسش نصب نکند تا همچون سربازان بی نشان باشد. عاقبت در راه خدا در ماه رمضان در صبح شب قدر در بیست و سوم رمضان مصادف با 24 تیر 1361 در سن 21 سالکی در عملیات رمضان در جبهه بصره در خاک عراق به شوق کربلا شربت شهادت نوشید و به لقا ء الله پیوست. حقیقتاً اصغر خدا را دید و او را خواست و خدا نیز او را دربرگرفت و به خوان رزق و روزیش فراخواند. روحش شاد و یادش گرامی باد
|
||||||||||||||

نظرات (21)