| خاطره ای از انصار حزب الله (1) |
| 1387/11/24 ساعت 11:47:32 | ||||||||||||
ایده مطلب "شطرنج و بحران فلسفی!" مرا به این فکر انداخت که از این به بعد مروری کنم -هر چند کوتاه- بر خاطرات مقاطعی از زندگی ام حتی اگر تحلیل خاصی در مورد آنها نداشته باشم. اما شاید نکات و بصیرت های جالبی حتی در روایت داستان گونه خاطرات نهفته باشد. لذا در چند پست می خواهم به آشنایی و حضور چند ماهه خودم در تشکل انصار حزب الله اشاره کنم. دقیقاً یادم نیست اما تصور می کنم سال سوم یا چهارم دبیرستان بودم که دو سالی از پیروزی دولت اول اصلاحات در انتخابات ریاست جمهوری گذشته بود و جریانهای رقیب به شدت فعالیت های انتقادی خود را پیگیری می کردند. یکی از این جریانها تشکلی موسوم به انصار حزب الله بود که نشریه "یا لثارات الحسین" را نیز منتشر می کرد. اگر اشتباه نکنم اولین بار این نشریه را در نماز جمعه دیدم چون خاطرم هست که قبل یا بعد از نماز این نشریه پخش می شد. همیشه تیترهای جنجالی و بعضاً شگفت انگیز "یا لثارات" برایم جذاب و سؤال برانگیز بود. جالب اینجاست که حتی در آن سن و سال که هیچ آشنایی اجمالی و غیر اجمالی به مباحث اندیشه ای و فلسفی نداشتم همواره این سؤال برایم مطرح بود که در جامعه ای "اسلامی" چگونه آراء و اعمال حاکمین تا این اندازه تفسیر پذیر هست که در مورد یک اتفاق واحد برداشت ها آنقدر متفاوت و دور از یکدیگر است که هر گروه و جریان سیاسی دیدگاه و تعبیر خود را دارد و جریانهایی مانند انصار حزب الله نیز چنین تیترهای عجیب و غریبی می زنند؟!. کدام نظر و تفسیر حقیقی است؟ اسلام انصار حزب الله یا اسلام اصلاحات؟!. همین سؤالات باعث شد تا حس کنجکاوی ام گل کند تا ببینم این انصار حزب الله حرف حسابش چیست. به هر حال با گرفتن یک شماره از نشریه متوجه شدم که انصار حزب الله روزهای یکشنبه خیابان دوازده فروردین حوالی خیابان جمهوری جلساتی را بصورت هفتگی برگزار می کند. پ.ن. این پست ادامه دارد! برنامه جلسات هفتگی از ساعاتی قبل از اذان مغرب با تلاوت قرآن شروع می شد و نهایتاً بعد از سخنران میهمان با برگزاری نماز مغرب و پذیرایی مختصری به پایان می رسید. البته بعد از پایان جلسه گپ و گفت ها ادامه پیدا می کرد ولی رسمی نبود. سخنرانان هفتگی میهمان هم معمولاً شخصیت های متفاوتی از عرصه های مختلف فرهنگ، سیاست و ... بودند. تا آنجایی که یادم می آید محتوای اغلب آن جلسات -حداقل در دوران حضور من- نقد دولت اصلاحات در عرصه های مذکور بود. البته تا حدی هم طبیعی به نظر می رسید. چون پیروزی خاتمی در انتخابات بر خلاف پیش بینی ها بود و تا مدتها جریانهای رقیب مثل بوکسوری که مشت اول را خورده و در حال گیج زدن است در شوک ضربه سیاسی بودند که ناکارشان کرده بود. اتفاقاً خاطرم هست که یکی از سخنرانهای جلسات هم فرج الله سلحشور کارگردان سریال حضرت یوسف(ع) بود که اگر اشتباه نکنم بحثش هم راجع به وضعیت فرهنگ و هنر در دولت اصلاحات بود. یادم نیست ولی فکر کنم صفار هرندی وزیر کنونی ارشاد هم یکبار آمد. عجب جلسات تند و تیزی بود! هفته های اول کسی را نمی شناختم و به همین دلیل صرفاً مدت زمان جلسات را در آنجا حضور داشتم و بعد از آن محل جلسه را ترک می کردم. کسانی که در جلسات هفتگی می آمدند معمولاً پای ثابت جلسات بودند و خوب! بنا به ماهیت تشکل هم سر و وضعشان مشخص بود. در این میان کسانی هم بودند که اگر می دیدید به لحاظ تیپ و قیافه از حضورشان تعجب می کردید. آرام آرام بعد از چند جلسه سر صحبت با اعضای جلسه باز شد. یکی از گردانندگان جلسه حاج آقای یزد خاصی بود که یادم هست اغلب نماز ظهرها را بیت رهبری بود. بعد از مدتی حاج آقا یزد خاصی باب آشنایی را با من باز کرد و رابطه ای صمیمانه بین ما برقرار شد. خاطرم هست قبل یا بعد از یکی از همان جلسات هفتگی بود که فرم عضویتی را هم برای من پر کرد تا حضوری تشکلی نیز داشته باشم. حاج آقا مرد شریف و خوش قلبی بود. یادم هست چند باری با هم راجع به آینده تحصیلی ام بحث کردیم. حاجی پیشنهاد می کرد که فکر دانشگاه رفتن را کنار بگذارم و در عوض به حوزه بروم. چون معتقد بود -در آنزمان- ما بیشتر به علمای حوزوی کارکشته نیاز داریم. راستش فکر کنم اعتقاد زیادی به دانشگاه نداشت. بگذریم! از آنجایی که حاجی صدای نیم بند مرا در ابتدای یکی از جلسات -که بصورت اتقاقی قرائت قرآن کردم- شنیده بود قرار شد تا به نوعی مسئولیت قرائت قرآن ابتدای جلسه را نیز برعهده بگیرم. از آنزمان به بعد اگر کاری پیش می آمد حاجی با من در تماس بود و من هم خارج از روز جلسات هفتگی به دفتر تشکل رفت آمد می کردم. یادم هست یک روز حاجی لیست بلند بالایی از قاریان طراز اول به همراه شماره تلفن هایشان را به من داد و گفت بد نیست که از این قراء برای ابتدای جلسات استفاده کنیم. من هم با کمال میل طی چند روز با شماره ها تماس گرفتم و سعی کردم آنها را متقاعد کنم تا بتوانیم در ابتدای جلسات هفتگی از وجودشان بهره ببریم. خاطرم هست به حاجی گفتم: خوب! حاجی برای ایاب و ذهاب قراء و هدایا چه فکری بکنیم؟ حاجی در کمال ناباوری به من گفت: کسی که فی سبیل الله کاری را انجام می دهد که ایاب و ذهاب و هدیه نمی خواهد!. به حاجی گفتم او نمی خواهد ولی ما چطور؟ ما نباید به فکر باشیم؟. به هر حال با اصرار و پافشاری من قرار شد تا حداقل برای ایاب و ذهاب فکری بکنیم. جلسه اول به هر صورتی بود برگزار شد. جالب اینجاست که من برای آنروز به دنبال قاری رفته بودم که وقتی آمدم دیدم برنامه با قرائت فرد دیگری شروع شده که راستش خیلی ناراحت شدم. خلاصه برای اینکه آبرویمان نرود به حاجی گفتم اشاره کنید که زود قرائت را تمام کند تا حداقل چند دقیقه ای قاری دعوت شده تلاوت کند. اگر یادم باشد قاری دعوت شده نفر اول قرائت دانشجویان کشور بود. بعد از جلسه حاجی گفت می خواهیم همانطور که گزارش جلسات و متن صحبتهای سخنران در نشریه "یا لثارات" می آید عکس قاری هم باشد. لذا به اتفاق قاری به دفتر نشریه رفتیم که طبقه بالای محل جلسه بود. تا آنجایی که یادم می آید از درب حیاط که وارد می شدید یک گیت مانندی وجود داشت و بعد ساختمان چند طبقه ای بود که زیرزمین محل جلسات بود و ساختمان چند طبقه هم دفتر تشکل به همراه دفتر نشریه. خلاصه به دفتر نشریه رفتیم عکس قاری را گرفتیم و بعد از صحبت کوتاهی از دفتر خارج شدیم. نهایتاً با هزار مرتبه عذرخواهی هم قاری را بدرقه کردم!. جالب اینکه بعد از آن تجربه پیش نیامد که قاری دیگری را بیاوریم و من هم دیگر با آن وضعیت راغب به این کار نبودم!
Powered by AkoComment Tweaked Special Edition v.1.4.6 |
||||||||||||
ایده مطلب "شطرنج و بحران فلسفی!" مرا به این فکر انداخت که از این به بعد مروری کنم -هر چند کوتاه- بر خاطرات مقاطعی از زندگی ام حتی اگر تحلیل خاصی در مورد آنها نداشته باشم. اما شاید نکات و بصیرت های جالبی حتی در روایت داستان گونه خاطرات نهفته باشد. لذا در چند پست می خواهم به آشنایی و حضور چند ماهه خودم در تشکل انصار حزب الله اشاره کنم.
نظرات (4)