بسیار آشفته و غمگینم. همه وجودم را آتش گرفته. نمی دانم از این حال نذار چه زمانی فارغ می شوم؟ قلبم دیگر توان ماندن در این سینه تنگ را ندارد. هرچه گریه می کنم هرچه ناله و شیون می کنم آرام نمی شوم. می خواهم بروم اما کجا نمی دانم؟ می خواهم وجودم را از این آتش گرفتگی خلاص کنم اما چطور نمی دانم؟ دیگر هیچ تاب و توانی ندارم. دیگر هیچ امیدی جز خداوند رحیم ندارم. دیگر نه می خواهم بنویسم نه بخوانم و نه هیچ کار دیگری. فقط می خواهم آنقدر بر طبل علیلی و ذلیلی خود بکوبم تا صدای آنرا همه عالم فراگیرد. شاید گوشی آنرا بشنود و مرا در آغوش رحمتش آرام کند. خدایا خداوندا تو خود می دانی جز تو کسی حرف مرا نمی فهمد. تو خود می دانی که به نهان و آشکار هر موجودی در این عالم تنها تو آگاهی. پس به حرمت دعای هر آن کسی که این نوشته را می خواند بر این بنده مسکین خود رحم کن. دوستان و مخاطبان عزیز من! دیگر تا مدتها این دستها توان نوشتن ندارند. مگر آنکه این قلب نا آرام آرام گیرد. عاجزانه و ملتمسانه از همه شما تقاضا می کنم دعای خیر خویش را از من دریغ نکنید. تنها بدانید که آنچنان وجودم غرق در ناآرامی است که آینده ام را حتی نمی توانم تصور کنم. می خواهم حرم امنی را پیدا کنم و مدتها در آن قعود و قیام کنم تا شاید راهی به رهایی راهی به بیکران هستی راهی به آنکه زنده میکند و میمیراند بیابم. هم اکنون که این سطور را با سنگینی و داغ جان می نویسم نزدیک اذان مغرب و غروب خورشید عالم تاب است. از همه شما آرزوی حلالیت و دعای خیر می کنم تا از این نآرامی سربلند بیرون بیایم.
التماس دعا
نظرات (6)
لطفا نظرات خود را در مورد این مطلب در اینجا ثبت کنید