"كسي كه علف هاي هرز، خارها و تيغ ها را از بين مي برد، خواه چيزي را بكارد يا نكارد نفع برده است."                                                                  

رابرت. جي. اينگرسل

تأملي در مواجهه دينداران با علوم اجتماعي جديد
1389/09/15 ساعت 17:28:29


دوستان ما در مجموعه بسيج دانشجويي دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه علامه طباطبايي(ره)، در سال 1385، سنتي را با عنوان "سلسله كنفرانس هاي دانشجويي" پي ريزي كردند كه متأسفانه تاكنون مورد غفلت واقع شده بود. هدف مركزي اين سنت، تمرين گفتگوي دانشجويان با يكديگر بود. حسب الامر، براي احياي مجدد اين سنت، اولين نشست از اين سلسله نشست ها، اختصاص دارد به موضوعي كه با عنوان "تأملي در مواجهه دينداران با علوم اجتماعي جديد" براي بحث و گفتگو ارائه خواهم كرد. زمان برگزاري نشست، فردا بلافاصله بعد از اقامه نماز ظهر و عصر(حدوداً بين ساعت 12:30  الي 13) در سالن شهيد ارشاد دانشكده خواهد بود.


نظرات (1)

آمريكن(American)
1389/09/12 ساعت 12:00:53


هر روز صبح، با آن دو گوني معروف، از حوالي خيابان مولوي و آن كوچه پس كوچه هاي تنگ و شلوغش مي آمد و در محوطه كنار كمربندي درب شرقي پارك مي نشست. اگر يك روز نمي آمد آنروز روز دلچسبي نبود. حتي اگر از اول صبح تا دم غروب، مدام آن كلوچه ها و شكلات هاي مانده اش را با چاي علي آقا، سق مي زدي. اصلاً همه مزه آن كلوچه ها و شكلات هاي كذايي به همان مانده گي اش بود. خلاصه، يك گوني داشت پر از كلوچه، شكلات و سيگار، و يك گوني هم تعدادي ساعت و صفحه و مهره هاي شطرنجي كه كرايه مي داد.
تقريباً حوالي ساعت 9 يا 10 صبح، سر و كله اش پيدا مي شد. خيلي ها با خودشان صفحه و مهره و حتي ساعت هم مي آوردند. اما اگر خمار صفحه و مهره و ساعت بوديد بايد آنقدر منتظر مي مانديد تا گوني به دوش پيدايش شود. معمولاً تا يكي دو ساعت بعد غروب هم بيشتر نمي ماند. به علاوه، به ندرت هم پيش مي آمد كه نيايد. اين نيامدن، دو دليل بيشتر نمي توانست داشته باشد: يا باران و برف سخت يا مريضي، كه بسيار كم اتفاق مي افتاد. چون اصلاً شغل و كارش همين بود. يعني كرايه دادن صفحه و مهره و ساعت، و هم فروش كلوچه، سيگار و شكلات. البته از انصاف هم نگذريم عاشق دلسوخته شطرنج هم بود. اگر فرصت و مجالي پيدا مي كرد، شروع مي كرد به بيان خاطرات داشته و نداشته اش! مثلاً يكي از آن خاطرات كه هميشه وِرد زبانش بود، آمدن بوريس اسپاسكي(
Boris Spassky)- قهرمان اسبق شطرنج جهان- به پارك لاله در سفرش به ايران بود؛ كه از قضا صفحه و مهره و ساعتي را هم به او كرايه داده بود! در عرف شطرنجبازان رسم است كه يكديگر را - چه اسپاسكي باشد و چه هر كس ديگري!- با نام استاد صدا بزنند. او هم، همه را استاد صدا مي زد الا در مواقعي خاص كه نام مستعار يا فاميل لازم مي شد. خيلي كم پيش مي آمد خودش شطرنج بازي كند، بيشتر كُنسه(1) مي داد.


پ.ن1: كُنسه دادن، در عرف شطرنجبازان، به معناي پيشنهاد و نظري است كه شخصي بيرون از بازي، براي انجام حركت، به دو شطرنجباز مي دهد.


مرتبط:

1. شطرنج و بحران فلسفي! (1) و (2)


نظرات (0)

ادامه مطلب ...
بدون شرح! (6)
1389/09/08 ساعت 22:16:00


          (6)
              خيابان ولي عصر(عج)

نظرات (0)

تأملات (5)
1389/09/04 ساعت 16:40:21


"نه فقط ترديدها، بلكه تبيين ها، تعقل ها، استدلال ها، و اخذ مواضع ظريف تر و فلسفي تر، در تحليل نهايي، مولود آمال، اميال و ارزش هاي ماست، تعلقات و تمنياتي كه به نوبه خود زاده و پرورده قلوب ما هستند." (تأمل 13)

اگر بينش تبييني فوق را بپذيريم، بلافاصله با اين پرسش روبرو خواهيم شد كه آيا اين بينش تبييني هم به نوبه خود برخاسته و پرورده قلوب گوينده آن خواهد بود؟! و البته در صورت پاسخ مثبت به اين پرسش، سؤالات ديگري نيز مطرح خواهد شد. از جمله اينكه: اين بينش تبييني، مولود و محصول چه آمال، اميال و ارزشها و بطور خلاصه، تعلقات و تمنياتي خواهد بود؟! و اينكه آيا اساساً مي توان به چنين پرسشي پاسخ داد؟ به بيان ديگر، آيا ما قادر خواهيم بود ميان اين بينش تبييني و برخي تعلقات و تمنيات گوينده آن تناظري را برقرار كنيم؟!
و از همه اين سؤالات، بنياني تر اينكه، خود اين مايي كه پرسش هاي تحليلي فوق را براي كنكاش راجع به اين بينش تبييني مطرح مي كند، خود صاحب قلبي مشحون از آمال، اميال و ارزش ها و دريك كلام، تعلقات و تمنيات متعدد و متكثر است!

مرتبط:

1. مجموعه تأملات قرآني

 

نظرات (0)

خم غدير
1389/09/03 ساعت 09:49:06



گنبد طلايي شاه نجف(تيرماه 89)


قسم به جان تو اي عشق اي تمامي هست

كه هست هستي ما از خم غدير تو مست


در آن خجسته غدير تو ديد دشمن و دوست

كه آفتاب برد آفتاب بر سر دست


نشان از گوهر آدم نداشت هر كه نبود

به خمسراي ولايت خراب و باده پرست

 
به باغ خانه تو كوثري بهشتي بود

كه بر ولاي تو دل بسته بود صبح الست


در آن ميانه كه مستي كمال هستي بود

به دور سرمدي ات هر كه مست شد پيوست

 
بساط دوزخيان زمين ز خشم تو سوخت

چو در سپاه ستم برق ذوالفقار تو جست

 
هنوز اشك تو بر گونه زمان جاري ست

ز بس كه آه يتيمان، دل كريم تو خست

 
ز حجم غربت تو مي گريست در خود چاه

از آن به چشمه چشمش هميشه آبي هست

 
هنوز كوفه كند مويه از غريبي تو

زمانه از غم تنهايي ات به گريه نشست

 
دمي كه خون تو محراب مهر رنگين كرد

دل تمامي آيينه ها ز غصه شكست



پ.ن1: عيد ولايت اميرمؤمنان علي(ع) را خدمت همه مخاطبان و دوستان عزيزم تبريك و تهنيت عرض مي كنم. انشاءالله در پناه حضرتش موفق و مؤيد باشيد. التماس دعا

پ.ن2: شعر زيباي فوق سروده شاعر معاصر، نصرالله مرداني است.


نظرات (2)

<< شروع < قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 بعد > آخر >>



عضويت

Powered by WebGozar