"كسي كه علف هاي هرز، خارها و تيغ ها را از بين مي برد، خواه چيزي را بكارد يا نكارد نفع برده است."                                                                  

رابرت. جي. اينگرسل

پنج توماني
1389/08/20 ساعت 05:53:26


پنج تومانينوبت به او رسيد. پسرك، هرچه جيب داشت وارسي كرد. اثري از پنج توماني نبود. از شاگرد شاطر عذرخواهي كرد و با تعجب از صف بيرون رفت. با خودش فكر مي كرد يعني پنج توماني را كجا گم كرده است؟!؛ مسير خانه تا نانوايي را چندين بار در ذهنش مرور كرد اما چيزي دستگيرش نشد. تصميم گرفت دوباره راه نانوايي تا خانه را برگردد، شايد پولش را پيدا كند.
راه ديگري نداشت. از اينكه دوباره به خانه بازگردد و از مادر پول بگيرد هراس داشت. بارها به خاطر بازيگوشي ها و حواس پرتي هاي اينچنيني تنبيه شده بود. اينبار ديگر مي خواست چاره اي بيانديشد. از خوش اقبالي او گز كردن دوباره مسير نانوايي تا خانه هم افاقه نكرد. انگار پنج توماني آب شده بود رفته بود توي زمين. حسابي كلافه شده بود. زمان هم گذشته بود و حتي اگر پول را هم پيدا مي كرد و با نان به خانه بازمي گشت، حتماً به خاطر ديرآمدن تنبيه مي شد. در افكار پراكنده اش غرق شده بود كه ناگهان چيزي به سرعت از ذهنش عبور كرد. با عجله به نانوايي بازگشت و با چشمان كوچكش يكايك آدمهاي داخل صف را برانداز كرد. دل را به دريا زد و آرام كنار مردي رفت كه به نظر مهربان تر و بخشنده تر از بقيه به نظرش مي رسيد. رو كرد و به مرد گفت: «آقا! ببخشيد! من پولمو گم كردم ميشه يه پنج تومني بديد تا يه خاشخاشي بگيرم؟!»

پ.ن1: اين داستان كوتاه، برداشتي آزاد از ماجرايي واقعي در دوران كود كي است.
پ.ن2: اين يادداشت را تقديم مي كنم به همه فرزندان شهدايي كه بارها و بارها با بغضي در گلو، چشماني نمناك و لالايي هق هق گريه هايشان به خواب رفته اند!


نظرات (11)

ادامه مطلب ...
The light dove
1389/08/13 ساعت 07:20:34


The light dove, cleaving the air in her free flight, and feeling its resistance, might imagine that its flight would be still easier in empty space.    Immanuel Kant

 
كبوتر سبكبال كه هوا را در پرواز آزادش مي شكافد، و مقاومت هوا را احساس مي كند، ممكن است تصور كند كه پروازش در فضاي خالي مي تواند آسان تر باشد.    امانوئل كانت

 
برخي تصور مي كنند كه براي رسيدن به آرمان ها مي توان و بايد روزمرگي ها را رها كرد؛ چراكه روزمرگي ها آنها را به زنجير محدوديت و تقيد اسير مي كنند. و بنابراين پرواز بر بال آرمان ها در فضايي عاري از روزمرگي ها آسان تر خواهد بود. اما دريغ و افسوس! كه چنين پنداري نه كاذب يا توهم آلود كه اساساً ناممكن است. اما چرا؟! زيرا آرمان ها در خلأ ساخته نمي شوند و بدست نمي آيند.
روزمرگي ها هواي پرواز بر بال آرمان ها هستند. و همانطور كه پرواز بدون وجود هوا -حتي اگر مقاومت هوا ما را بيازارد!- ممكن نيست، رسيدن به آرمان ها نيز جز از مسير روزمرگي ها ميسر نخواهد بود. اين نكته به آن معناست كه آن مقاومتي كه ما براي نيل به آرمان ها از طرف روزمرگي ها احساس مي كنيم، از جنس همان مقاومت هواست.
به بيان ديگر، اينجا با پارادوكسي تأمل برانگيز روبرو هستيم. زيرا از سويي براي رسيدن به آرمانها بايد عليه روزمرگي ها شوييد، اما از سوي ديگر حضور خود اين روزمرگي ها است كه آرمان ها را معنا مي بخشد و نيل به آنها را ممكن مي كند؛ و نه عدم وجودشان. همانگونه كه اگرچه براي پرواز بايد در برابر مقاومت هوا ايستادگي كرد، اما حضور خود اين هوا است كه پرواز را ممكن مي كند؛ و نه عدم وجودش. شايد گواه تاريخي اين مدعا آن باشد كه اغلب، بزرگترين آرمان خواهان تاريخ انساني از قضا آغشته ترين افراد به روزمرگي ها بوده اند. به گمان من، بذر آرمان ها تنها در خاك روز مرگي ها مي رويد و بس. هرچند اين درهم تنيدگي بناي خانه اي در دامنه كوهي آتشفشاني به نظر بيايد.


نظرات (3)

بدون شرح! (5)
1389/08/10 ساعت 07:34:19

نظرات (2)

نيمه پنهان ماه : چمران به روايت همسرش
1389/08/08 ساعت 15:37:52


هفته گذشته، مهمان اردوي زيارتي بسيج دانشجويي در مشهد مقدس بودم. معمولاً در اردوهاي اينچنيني به عنوان كار فرهنگي -كه اغلب بسيار ضعيف هم خواهد بود!- كتاب هايي به بچه ها داده مي شود كه عموماً چنگي به دل نمي زنند. اما اينبار ترك عادتي اتفاق افتاد كه مرا وادار كرد اين كتاب را بخوانم و مطالعه آنرا به شما نيز پيشنهاد كنم.

"نيمه پنهان ماه" عنوان مجموعه اي چند جلدي است از خاطرات همسران شهدا، كه اولين جلد آن به خاطرات خانم غاده جابر(چمران)، همسر لبناني شهيد دكتر مصطفي چمران اختصاص دارد. اين اتفاق مبارك، محصول كوشش انتشارات روايت فتح است كه گويا هدفش آشنايي مخاطبان با بخش پنهان و كمتر شنيده شده زندگي شهدا از زبان همسران آنهاست.

چمران از جمله شخصيت هايي ميان شهداست كه بسيار به او علاقه مندم. منشأ اين علاقه مندي، جهات متعدد و بسياري دارد؛ اما دو جهت براي من معماگونه تر و جذاب تر است. اولين وجه تأمل برانگيز حيات چمران به گمان من، ماجراي پر فراز و نشيب بريدگي او از خواست ها و تعلقات اين جهاني ست كه مهمترين ظهور و تجلي آن در سفر پر رمز و راز چمران از آمريكا به لبنان است. و دومين وجه نيز، پارادوكس آميختگي روح لطيف و عاشقانه چمران با زندگي جنگ آورانه اوست. هردو وجه مذكور در اين كتاب با بياني صادقانه از زبان همسر وي به زيبايي به تصويركشيده شده است. اگرچه خط به خط كتاب خواندني بود اما اين عبارات شايد از همه تأمل برانگيزتر بود:

"در اين دنيا نبود، اما بيش تر از وقتي كه زنده بود وجود داشت، اثر داشت و چه قدر غاده خوابش را مي ديد. ديشب خواب ديد مصطفي در صندلي چرخ داري نشسته و نمي تواند راه برود. دويد، گفت «مصطفي چرا اين طوري شدي؟» گفت «شما چرا گذاشتيد من به اين روز برسم؟ چرا سكوت كرديد؟» غاده پرسيد «مگر چي شده؟» گفت «براي من مجسمه ساخنه اند. نگذار اين كار را بكنند. برو اين مجسمه را بشكن!» بيدار كه شد نمي دانست مصطفي چه مي خواسته بگويد. پرس وجو كرد و شنيد كه در دانشگاه شهيد چمران اهواز از مصطفي مجسمه اي ساخته اند. مي دانست در تهران هم يكي از خيابان هاي آباد و زيبا را به اسم مصطفي كرده اند. اين ظاهر شهر بود و او خوش حال مي شد، اما كاش باطن شهر هم اين طور بود. گاه آدم هايي را در اين خيابان ها مي ديد كه دلش مي شكست. مي ترسيد، مي ترسيد مصطفي بشود يك نام و ... تمام." (ص54)


پ.ن: براي شادي روح شهيد دكتر مصطفي چمران فاتحه اي را قرائت كنيد.


مرتبط:

1. وب سايت شهيد دكتر مصطفي چمران


نظرات (3)

داستان جنوب (1) : از باب مقدمه
1389/08/01 ساعت 16:35:55

 

سفرنامه بازديد از مناطق عملياتي 8 سال دفاع مقدس(اسفند88)

صادقانه بايد اعتراف كرد كه روايتگري تجربه سفرهاي اينچنيني به غايت سخت و دشوار است. يكي به اين دليل كه هم راجع به خود سفر و هم موضوع آن يعني دفاع مقدس بارها و بارها سخن گفته شده است. اما از آن مهمتر اينكه چنين تجربه اي -مخصوصاً براي نخستين بار- ناگهان تو را از ژرفاي خاطراتي گنگ و مبهم به زمان و مكاني مي كشاند كه درك تو نسبت به آن، تنها بواسطه همان خاطرات بوده است. اما كدام خاطرات؟! همان خاطراتي كه برخي از ما دهه شصتي ها اگر اندكي در خود غور كنيم آنها را خواهيم يافت.
هنوز صداي آژير خطر در گوش ما دهه شصتي ها زنگ مي زند و آن جمله به ياد ماندني: "توجه توجه! علامتي كه هم اكنون مي شنويد آژير زرد به معني علامت خطر است. محل كار خود را ترك كرده و هر چه سريعتر به پناهگاه برويد." كه هربار از راديو مي شنيديم بند دلمان پاره مي شد. هنوز خاطرم هست كه وقتي صداي آژير پخش مي شد، مادر مرا سراسيمه صدا مي كرد و با هم به طرف زيرپله خانه مان مي دويديم و در اين ميان، تنها وسيله و صداي آرامشبخش ما همان راديو سه موج كذايي با آن صداي خش دارش بود كه هميشه كنارمان بود تا بار ديگر با گفتن "توجه توجه! علامتي كه هم اكنون مي شنويد آژير سفيد به معني وضعيت عادي است. از پناهگاه خارج شويد" آرامش را به خانه مان بازگرداند. هنوز خاطرم هست هنگام حمله هوايي كه من و مادربزرگ خدابيامرزم تنها در خانه بوديم، مادربزرگ به سرعت چراغها را خاموش مي كرد، پرده ها را مي كشيد و بعد هم مرا بغل مي گرفت. و من كه از ترس محكم در آغوش او جا خوش كرده بودم -البته شايد هم او از ترس مرا محكم در آغوش مي گرفت!- صداي ضربان تند قلبش را مي شنيدم. هنوز هم آن طنين نواهاي ساده اما جانبخش حاج صادق آهنگران و آن مارش نظامي و چه و چه و چه را به ياد مي آورم.

مرتبط:

1. آيا شلمچه هنوز هم بوي پدر مي دهد؟


نظرات (1)

ادامه مطلب ...
<< شروع < قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 بعد > آخر >>



عضويت

Powered by WebGozar