|
?You ask me, which of the philosophers’ traits are idiosyncrasies
For example: their lack of historical sense, their hatred of becoming, their Egypticism They think that they show their respect for a subject when they dehistoricize it – when they turn it into a mummy
(F. Nietzsche, The Twilight of the Idols, ‘Reason in Philosophy’, Chapter 1)
شما از من سؤال مي كنيد، كه كداميك از خصوصيات فيلسوفان عجيب و غريب است؟
براي مثال: فقدان حس تاريخي شان، نفرتشان از شدن، موميايي گرايي(گذشته گرايي) شان.
آنها فكر مي كنند كه احترامشان را براي يك موضوع نشان مي دهند هنگاميكه آنها آن موضوع را غير تاريخي مي كنند - هنگاميكه آنها آن موضوع را تبديل به يك موميايي مي كنند.
(فردريش نيچه، غروب بتان، عقل در فلسفه، فصل 1)
با توجه به گفته نيچه، شايد اين پرسش مطرح شود كه چرا برخي فيلسوفان تصور مي كنند كه با غير تاريخي كردن يك موضوع براي آن احترام قائل شده اند؟ به بيان ديگر، چرا اگر موضوعي را در حال شدن بدانيم و تلقي تاريخي از آن داشته باشيم به آن بي احترامي كرده ايم؟ چه نسبتي ميان احترام به يك موضوع و غيرتاريخي بودن آن وجود دارد؟ نفرت برخي فيلسوفان از شدن، از كجا نشأت مي گيرد؟
به گمان من، پاسخ چنين پرسش هايي را بايد در تلقي سنتي از انسانها و دستاوردهاي معرفتي شان بطور عام، و همچنين تلقي سنتي از فيلسوفان و آنچه كه ساخته دست آنهاست - يعني تمامي آراء و مكاتب فلسفي از پيش سقراطيان تا امروز- بطور خاص، جستجو كرد. به اين معنا، سنتاً اين اعتقاد وجود داشت كه انسانها مي توانند و بايد فارغ از تعلقات فرهنگي و تاريخي شان به كسب معرفت و دانش اهتمام بورزند و طبيعتاً محصولات چنين انسان هايي نيز فرا زمينه اي، فرا فرهنگي و فرا تاريخي خواهد بود؛ و صد البته الگوي نمونه چنين انسانهايي با چنين محصولاتي فيلسوفان و معرفت فلسفي است. به نظر مي رسد وجود تلقي سنتي ياد شده از انسانها و دستاوردهاي معرفتي شان و همچنين تلقي سنتي از فيلسوفان و آنچه كه ساخته دست آنهاست، به طور تنگاتنگي مرتبط با خواست و ميل انساني به جاودانگي و زوال ناپذيري است.
بنابراين اگر بعضي از ما انسانها يا فيلسوفان از اينكه خودمان و محصولات معرفتي مان را تاريخي و در فرآيند شدن بدانيم نفرت داريم؛ و اگر كسي چنين تلقي اي از نظريات مان داشته باشد، بي احترامي به خودمان و كارمان مي پنداريم؛ دقيقاً بواسطه همين خواست و علاقه ما به جاودانه و زوال ناپذير بودن خودمان و دستاوردهايمان است!
با اين تبيين، ممكن است كسي بپرسد كه آيا اينكه امروز تلقي سنتي مذكور ميان اصحاب معرفت و بويژه فيلسوفان "فرو ريخته" است، بواسطه كم رنگ شدن خواست و ميل انساني به جاودانگي و زوال ناپذيري ميان ما انسانها و بخصوص فيلسوفان است؟ من تصور مي كنم پيش از پاسخ به اين پرسش، بايد تكليف مان را با موضوع ديگري روشن كنيم، و آن اينكه شايد درك انسان و فيلسوف معاصر از جاودانگي و زوال ناپذيري دگرگون شده است و نه اينكه خواست و ميل انساني اش به جاودانگي و زوال ناپذيري كم رنگ شده باشد؟!
مرتبط:
1. همه؛ انسانيم!
نظرات (5) |