"كسي كه علف هاي هرز، خارها و تيغ ها را از بين مي برد، خواه چيزي را بكارد يا نكارد نفع برده است."                                                                  

رابرت. جي. اينگرسل

تأملات (4)
1389/07/19 ساعت 13:34:38

 

« مذبذبين بين ذلك لا الي هؤلآء و لا الي هؤلآء و من يضلل الله فلن تجد له سبيلا » (نساء 143)

سرگردانند ميان اين، نه به سوي آنان اند و نه به سوي اينان و كسي را كه خدا گمراه كند نيابي براي او راهي.

 

شايد اندكي تأمل در اين گفته حضرت حق، ما را با اين پرسش مهم روبرو كند كه به لحاظ هستي شناختي، مذبذبين(سرگردانان) چگونه موجوداتي(انسان هايي) هستند؟! به گمان من، اگر بپذيريم تذبذب و سرگرداني ماهيتاً امري قلبي است؛ لذا علت اينكه مذبذبين(سرگردانان) نمي توانند به سوي آنان و اينان عقالي داشته باشند را بايد در حالت قلبي شان جستجو كرد. به اين معنا، آيا نمي توان تصور كرد كه مذبذبين(سرگردانان) به لحاظ هستي شناختي انسان هايي هستند كه فاقد خواست هاي تقويم كننده -يا همان چيزي كه پيشتر عنوان "تعلقات" بر آن نهاديم-  مي باشند؟ اگرچه ناگفته، روشن است كه چنين ايده اي دلالت بر اين ندارد كه چنين انسانهايي فاقد هرگونه خواست و غايتي باشند.

حال اگر كسي بپرسد كه "فقدان خواست هاي تقويم كننده " خود مولود و محصول چه چيزي است، معادل اين است كه به دنبال كنكاش درباره تحولاتي باشد كه در معبد اسرارآميز قلب انساني اتفاق مي افتد. و چه كسي است كه بتواند سخن رويهمرفته، "روشن" و" محصلي" درباره چنين تحولاتي بزند؟!    

 

مرتبط:

1. مجموعه تأملات قرآني

نظرات (2)

انقلاب در ترازو
1389/07/16 ساعت 09:08:44


تقليل دادن "اسلام سياسي" به آنچه كه "انقلاب اسلامي" سعي در تحقق آن داشت؛ و تقليل دادن انقلاب اسلامي به آنچه كه با "جمهوري اسلامي" محقق شد؛ و تقليل دادن جمهوري اسلامي به آنچه كه تا امروز به وقوع پيوسته است؛ ما را دچار افراط و تفريط هاي سرنوشت سوزي خواهد كرد! البته كاملاً محتمل است كه هر جاي اين زنجيره كه خواستيم تقليل دادن هايمان را متوقف بكنيم يا نكنيم. اما همواره اين پرسش را از خود بپرسيم كه سرچشمه و منشأ اين تقليل دادن ها يا تقليل ندادن ها كجاست؟!

 

مرتبط:

1. سه دهه بعد از انقلاب!


نظرات (1)

بدون شرح! (4)
1389/07/14 ساعت 18:00:59

 

پ.ن: قرار است بدون شرح باشد، اما حيفم آمد كه توجه شما را به دست آخوند اول از سمت چپ جلب نكنم. همين!

نظرات (3)

جلسه دفاع از رساله كارشناسي ارشد
1389/07/06 ساعت 22:44:58


تجربه زيسته در آكادمي ايراني، ماجراي پر فراز و نشيب تحليل رفتن ذهن ها و ايده هاي خلاق در تارهاي عنكبوتي ساختارها و مناسك پوچ و نخبه كش است! تصور مي كنم توصيف و تبيين چنين ماجرايي به خوبي در مقاله "بازشناسي پارادايم علمي ايران" اثر استاد گرانقدرم دكتر سعيد زيباكلام انجام شده است.

بالاخره پس از كش و قوس هاي بسيار، شنبه آينده از رساله كارشناسي ارشد خود با عنوان "بررسي رابطه ميزان دينداري و فرهنگ سياسي دانشجويان دانشگاه علامه طباطبايي(ره)" دفاع خواهم كرد. پيشتر به برخي مشكلات فرآيند تصويب موضوع رساله ام اشاره كرده بودم. راستش از آنجايي كه نياز امروز علوم اجتماعي ايراني را تحقيق و پژوهش در مبادي و مباني آن مي دانستم، بيشتر مايل به پيگيري تأملي نظري و تئوريك در رساله ام بودم كه متأسفانه به سبب اسير شدن در همان تارهاي عنكبوتي محقق نشد. پس از اين هم، با وجود ارائه چند پروپزال(Proposal) حتي موفق به پيگيري ايده هاي مبتكرانه ديگري هم نشدم. موضوعاتي از قبيل: "بررسي ديدگاههاي موافق و مخالف پيرامون امكان تأسيس جامعه شناسي اسلامي در دوره بعد از انقلاب اسلامي"، "تحليل گفتمان هاي جامعه شناسي در ايران" و "مقايسه شعارهاي جنبش سبز با شعارهاي انقلاب اسلامي". لذا نهايتاً عطاي رساله را به لقايش بخشيدم و به كاري كمي-پيمايشي در موضوعي نه چندان دلخواه راضي شدم تا شايد در فرصت و مجالي ديگر به آنچه مي خواهم بپردازم.

در همينجا به همه دوستان ديگري كه به زودي با ماجراي رساله كارشناسي ارشد -بخصوص در دانشكده كوچك خودمان- روبرو هستند، توصيه مي كنم كه براي جلوگيري از فرسايشي شدن فرآيند تصويب موضوع، اسير نشدن در چنگال آن تارهاي كذايي و نيز از دست ندادن شوق و انگيزه كار بر روي ايده هاي مبتكرانه و خلاقانه خود، پايان نامه كارشناسي ارشد را به چشم يك كار صرفاً آموزشي ببينند و كارهاي جدي تر و عميق ترشان را براي باروري بهتر به مقطع دكتري يا خارج از چارچوب آكادمي موكول كنند. البته بديهي است كه در صورت وجود شرايط مطلوب، چنين تصميمي را توصيه نمي كنم. اما از آنجايي كه جريان غالب در دانشگاهها و گروههاي آموزشي شان هماني است كه قبلاً اشاره كردم، گمان نمي كنم كه تصميم ياد شده در جاهاي ديگر نيز كاربرد نداشته باشد.

به هرحال از همه شما مخاطبان و دوستان عزيزم دعوت مي كنم كه در جلسه دفاع از رساله كارشناسي ارشد اينجانب با صرف شربت و شيريني! حضور پيدا كنيد. البته بلافاصله اشاره كنم كه حضورتان با نيت شركت در جلسه اي علمي با ايده هاي مبتكرانه و خلاقانه نباشد. اما با اين وجود، تلاش مي كنم تا با اشاره به برخي حرف هاي مگوي از پشت پرده پايان نامه هاي دانشجويي و نيز تبيين آنچه امروز بر علوم اجتماعي ايراني مي رود كمي هم به شور و هيجان جلسه دفاع، اضافه كنم. البته، تا چه پيش آيد!

 

عنوان پايان نامه: "بررسي رابطه ميزان دينداري و فرهنگ سياسي دانشجويان دانشگاه علامه طباطبايي(ره)"

استاد راهنما: جناب آقاي دكتر سعيد وصالي

استاد مشاور: جناب آقاي دكتر هادي خانيكي

استاد داور: جناب آقاي دكتر محمد ابراهيم موحدي

 

زمان : شنبه دهم مهرماه 1389، ساعت 17-15

مكان: تقاطع بزرگراه همت و خيابان دكتر شريعتي(ره)- خيابان شهيد داوود گل نبي- جنب چشم پزشكي نگاه- دانشكده علوم اجتماعي و ارتباطات دانشگاه علامه طباطبايي(ره)- سالن شهيد مطهري(ره)

 

مرتبط:

1. چرا موضوع رساله كارشناسي ارشد اينجانب تصويب نشد؟ (1)

2. چرا موضوع رساله كارشناسي ارشد اينجانب تصويب نشد؟ (2)


نظرات (7)

نيچه و تاريخي شدن
1389/07/02 ساعت 13:07:06


?You ask me, which of the philosophers’ traits are idiosyncrasies

For example: their lack of historical sense, their hatred of becoming, their Egypticism
They think that they show their respect  for a subject when they dehistoricize it – when they turn it into a mummy


(F. Nietzsche, The Twilight of the Idols, ‘Reason in Philosophy’, Chapter 1
)

 


شما از من سؤال مي كنيد، كه كداميك از خصوصيات فيلسوفان عجيب و غريب است؟

براي مثال: فقدان حس تاريخي شان، نفرتشان از شدن، موميايي گرايي(گذشته گرايي) شان.

آنها فكر مي كنند كه احترامشان را براي يك موضوع نشان مي دهند هنگاميكه آنها آن موضوع را غير تاريخي مي كنند - هنگاميكه آنها آن موضوع را تبديل به يك موميايي مي كنند.


(فردريش
نيچه، غروب بتان، عقل در فلسفه، فصل 1
)

 


با توجه به گفته نيچه، شايد اين پرسش مطرح شود كه چرا برخي فيلسوفان تصور مي كنند كه با غير تاريخي كردن يك موضوع براي آن احترام قائل شده اند؟ به بيان ديگر، چرا اگر موضوعي را در حال شدن بدانيم و تلقي تاريخي از آن داشته باشيم به آن بي احترامي كرده ايم؟ چه نسبتي ميان احترام به يك موضوع و غيرتاريخي بودن آن وجود دارد؟ نفرت برخي فيلسوفان از شدن، از كجا نشأت مي گيرد؟

به گمان من، پاسخ چنين پرسش هايي را بايد در تلقي سنتي از انسانها و دستاوردهاي معرفتي شان بطور عام، و همچنين تلقي سنتي از فيلسوفان و آنچه كه ساخته دست آنهاست - يعني تمامي آراء و مكاتب فلسفي از پيش سقراطيان تا امروز- بطور خاص، جستجو كرد. به اين معنا، سنتاً اين اعتقاد وجود داشت كه انسانها مي توانند و بايد فارغ از تعلقات فرهنگي و تاريخي شان به كسب معرفت و دانش اهتمام بورزند و طبيعتاً محصولات چنين انسان هايي نيز فرا زمينه اي، فرا فرهنگي و فرا تاريخي خواهد بود؛ و صد البته الگوي نمونه چنين انسانهايي با چنين محصولاتي فيلسوفان و معرفت فلسفي است. به نظر مي رسد وجود تلقي سنتي ياد شده از انسانها و دستاوردهاي معرفتي شان و همچنين تلقي سنتي از فيلسوفان و آنچه كه ساخته دست آنهاست، به طور تنگاتنگي مرتبط با خواست و ميل انساني به جاودانگي و زوال ناپذيري است.

بنابراين اگر بعضي از ما انسانها يا فيلسوفان از اينكه خودمان و محصولات معرفتي مان را تاريخي و در فرآيند شدن بدانيم نفرت داريم؛ و اگر كسي چنين تلقي اي از نظريات مان داشته باشد، بي احترامي به خودمان و كارمان مي پنداريم؛ دقيقاً بواسطه همين خواست و علاقه ما به جاودانه و زوال ناپذير بودن خودمان و دستاوردهايمان است!

با اين تبيين، ممكن است كسي بپرسد كه آيا اينكه امروز تلقي سنتي مذكور ميان اصحاب معرفت و بويژه فيلسوفان "فرو ريخته" است، بواسطه كم رنگ شدن خواست و ميل انساني به جاودانگي و زوال ناپذيري ميان ما انسانها و بخصوص فيلسوفان است؟ من تصور مي كنم پيش از پاسخ به اين پرسش، بايد تكليف مان را با موضوع ديگري روشن كنيم، و آن اينكه شايد درك انسان و فيلسوف معاصر از جاودانگي و زوال ناپذيري دگرگون شده است و نه اينكه خواست و ميل انساني اش به جاودانگي و زوال ناپذيري كم رنگ شده باشد؟!

 

مرتبط:

1. همه؛ انسانيم!


نظرات (5)

<< شروع < قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 بعد > آخر >>



عضويت

Powered by WebGozar