"كسي كه علف هاي هرز، خارها و تيغ ها را از بين مي برد، خواه چيزي را بكارد يا نكارد نفع برده است."                                                                  

رابرت. جي. اينگرسل

به ياد پدر (4): صداي سخن عشق
1390/04/24 ساعت 22:17:48


رفت تا دامنش از گَرد زمين پاك بماند

آسماني تر از آن بود كه در خاك بماند

 

از دلِ بركه ي شب سر زد و تابيد به خورشيد

تا دلِ روشن نيلوفري اش پاك بماند

 

دل و دامان شب آنگونه ز سوز دم او سوخت

كه گريبان سحر تا به ابد چاك بماند


خوشه سرمست رسيدن شد و از شاخه فروريخت

تا كه در خاك، رگ و ريشه ي اين تاك بماند

هرچه ديديم از اين چشم، همه نقش برآب است

نيست نقشي كه در آيينه ي ادراك بماند


جز صداي سخن عشق صدايي نشنيدم

كه در اين همهمه ي گنبد افلاك بماند              (مرحوم قيصر امين پور)

پ.ن1: فاتحه اي را براي شادي روح شهيد احمدرضا باقرپور شيرازي قرائت كنيد.

پ.ن2: يادداشتِ "به ياد پدر" امسال را به صالح عزيز تقديم مي كنم كه امروز هفتمين شب فراق پدر را صُبح مي كند.

 

مرتبط:

1. به يادپدر (1): شهيد احمدرضا باقرپور شيرازي

2. به ياد پدر (2): بيست و هشتمين سالروز پروازت مبارك!

3. به ياد پدر (3): شهداي ديروز و امروز


نظرات (6)

تأملات (8) الف
1390/03/15 ساعت 09:58:00

كلا ان الانسان ليطغي* أن رءاه استغني

همانا انسان سركشي مي كند چون خود را ببيند بي نياز (علق 6 و 7)

 

بي ترديد "سركشي" و "استغنا" هر دو، امري قلبي و به معنايي بنياني تر، وجودي اند. در اين صورت، اگر پذيرفته باشيم كه معرفت انساني در تحليل نهايي، مولود و محصولِ مجموعه ذو ابعاد و تو بر تويِ تمنيات و تعلقات انساني است؛ آيا "سركشي" و "استغنا" به مثابه نوعي از تمنيات و تعلقات انساني، نمي تواند نقشي تقويمي در مهمترين نقاط ساختمان معرفت انساني ايفا كند؟!

كانت در مقاله مشهورش در پاسخ به پرسشِ روشنگري چيست، مي نويسد:

"روشنگري، خروج آدمي است از نابالغيِ به تقصيرِ خويشتنِ خود. و نابالغي، ناتواني در به كارگرفتن فهم خويشتن است بدون هدايت ديگري. به تقصير خويشتن است اين نابالغي، وقتي كه علت آن نه كمبود فهم، بلكه كمبود اراده و دليري در به كار گرفتن آن باشد بدون هدايت ديگري. «دلير باش در به كار گرفتن فهم خويش!» اين است شعار روشنگري." (1)

اكنون اگر جوهر روشنگري به گفته كانت -يعني "دليري در بكارگرفتن فهم خويش بدون هدايت ديگري"- را  در صورت منقح تر آن، به معناي "دليري در بكارگرفتن فهم انساني بدون هدايت خداوند" بدانيم؛ آيا نمي توان اين اصل مقوم و زيربنايي در معرفت شناسي كانت –و به تبع آن در معرفت شناسي تجددي- را مولود و برخاسته از خواست و تعلقي ژرف در وجود انسان معاصر يعني استغنا(بي نيازي) از آموزه هاي خداي غني و حكيم دانست؟! و آيا اين بي نيازي تمهيدي براي سركشي و طغيان وي نخواهد بود؟! و آيا اين بي نيازي و سركشي، كه در تار و پود وجود انسان معاصر تنيده شده است، به همان ميزان، در تار و پود معرفت وي نيز تنيده نخواهد شد؟!


 پ.ن1: ارهارد بار. ترجمه سيروس آرين پور، روشنگري چيست؟ (نظريه ها و تعاريف)، نشر آگه، ص 31.


مرتبط:

1. مجموعه تأملات قرآني


نظرات (6)

آغاز زندگي مشترك...
1390/01/14 ساعت 15:08:34


اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم

نهم فروردين 1390 آغاز فصلي جديد در زندگي من و همراه هميشگي ام بود. از همه دوستان عزيز، طلب دعاي عاقبت به خيري مي كنم.

التماس دعا

نظرات (30)

تبريك سال نو!
1389/12/29 ساعت 21:15:08

بسم الله الرحمن الرحيم

يا مقلب القلوب و الابصار* يا مدبر اليل و النهار* يا محول الحول و الأحوال* حول حالنا الي احسن الحال


سال جديد را خدمت همه دوستان و مخاطبان گرامي تبريك عرض مي كنم و خالصانه اميدوارم سالي سرشار از بندگي عالمانه تر و خاضعانه تر را پيش رو داشته باشيد.


امروز با تحولاتي كه در اقصي نقاط جهان اسلام در حال وقوع است، بيش از هر زمان ديگري از سويداي جان بايد فرياد بزنيم:


اللهم كن لوليك الحجة ابن الحسن* صلواتك عليه و علي آبائه* في هذه الساعة و في كل الساعة* ولياً و حافظا* و قائداً و ناصرا* و دليلاً و عينا* حتي تسكنه ارضك طوعا* و تمتعه فيها طويلا


التماس دعا


نظرات (8)

ميزان فاصله قلب آدم ها و تُن صدا
1389/12/12 ساعت 16:04:57


استادي از شاگردانش پرسيد:
چرا وقتي عصباني هستيم داد مي زنيم؟

چرا مردم هنگامي كه خشمگين هستند صدايشان را بلند مي كنند و سر هم داد مي كشند؟

شاگردان فكري كردند و يكي از آنها گفت:

چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست مي دهيم.

استاد پرسيد: اين كه آرامشمان را از دست مي دهيم درست است اما چرا با وجودي كه طرف مقابل كنارمان قرار دارد داد مي زنيم؟

آيا نمي توان با صداي ملايم صحبت كرد؟ چرا هنگامي كه خشمگين هستيم داد مي زنيم؟

شاگردان هر كدام جواب هايي دادند اما پاسخهاي هيچكدام استاد را راضي نكرد.

سرانجام او چنين توضيح داد:

هنگامي كه دو نفر از دست يكديگر عصباني هستند، قلب هايشان از يكديگر فاصله مي گيرد.

آنها براي اينكه فاصله را جبران كنند مجبورند كه داد بزنند.

هرچه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر كنند.

سپس استاد پرسيد:

هنگامي كه دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقي مي افتد؟

آنها سر هم داد نمي زنند بلكه خيلي به آرامي با هم صحبت مي كنند. چرا؟

چون قلب هايشان خيلي به هم نزديك است.

فاصله قلب هايشان بسيار كم است.

استاد ادامه داد:

هنگامي كه عشقشان به يكديگر بيشتر شد، چه اتفاقي مي افتد؟ آنها حتي حرف معمولي هم با هم نمي زنند و فقط در گوش هم نجوا مي كنند و عشقشان باز هم به يكديگر بيشتر مي شود.

سرانجام، حتي از نجوا كردن هم بي نياز مي شوند و فقط به يكديگر نگاه مي كنند. اين هنگامي است كه ديگر هيچ فاصله اي بين قلب هاي آنها باقي نمانده باشد.

اين همان عشق خدا به انسان و انسان به خداست كه خدا حرف نمي زند اما هميشه صدايش را در همه وجودت مي تواني حس كني. اينجا بين انسان و خدا هيچ فاصله اي نيست مي تواني در اوج همه شلوغي ها بدون اينكه لب به سخن باز كني با او حرف بزني.

پ.ن:
متن حاضر را اخيراً يكي از اساتيد به من ايميل كرده بود.


نظرات (3)

<< شروع < قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 بعد > آخر >>



عضويت

Powered by WebGozar